شذرات المعارف

دوشنبه, 01 ارديبهشت 1393 ساعت 00:00
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

شذرات المعارف

 

محمدعلی شاه آبادی

 

مدت زمانی است که مملکت اسلام مبتلا با مراض مزمنه و مهلکه شده انتشار عقاید باطله و اخلاق رذیله و افعال قبیحه به حدی است که نمی توان جامعه را نسبت به انسانیت داد، فضلا عن الاسلامیه، و روزبروز در شدت و فشار آن امراض است تا رفته رفته مزاج آن را بالکلیه فاسد و اسمش را مانند رسمش محو نماید، نعوذبالله منه.


 

شذرات المعارف

                                                                                                                                محمدعلی شاه آبادی

الشذره الاولی

 

(توضیح مرام الاسلام فی شفاء صدورالانام)

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

الحمدلله رب العالمین و الصلوه و السلام علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین قال الله تعالی:

 

 يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِي الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ (یونس-٥٧)

 

مدت زمانی است که مملکت اسلام مبتلا با مراض مزمنه و مهلکه شده انتشار عقاید باطله و اخلاق رذیله و افعال قبیحه به حدی است که نمی توان جامعه را نسبت به انسانیت داد، فضلا عن الاسلامیه، و روزبروز در شدت و فشار آن امراض است تا رفته رفته مزاج آن را بالکلیه فاسد و اسمش را مانند رسمش محو نماید، نعوذبالله منه.

 در این موقع مشاهده می شود که جمعی از متدینین در محافل و مجالس اظهار دردمندی و تاسف بر اسلام می نمایند ولی غافل از اینکه باید درد را معالجه نمود و مذاکره مرض و تعداد آن، معالجه درد نخواهد بود و چون راه علاج بعد از دانستن سبب مرض است پس اگر نظر عمیقانه بفرمایی می یابی که اسباب ممرضه چند چیز است:

 اول غرور مسلمین بحقانیت خود که منشاء تحویل دادن میدان دعوت است به معاندین و موجب قناعت نمودن باسلام انفرادی و ترک تبلیغات و امر به معروف و نهی از منکر شده و چنانچه غرور بشفاعت منشأ ارتکاب انواع رذائل اخلاقیه و اقسام معاصی کبیره گردیده بحدی که افتخار به اشتهار به آن می نمایند با اینکه غرور به اسلام و شفاعت منجربحرمان از هر دو خواهد شد زیرا که سیر کفر و فسق در ارواح، اسرع است از سیر وبا در ابدان.

 خلاصه: قرآن مجید با اسلام انفرادی مناسبت ندارد زیرا که قرآن نمی فرماید به تنهایی نماز کن بلکه علاوه برآن، تولید نمازگزار و اقامه صلوه را در عهده مسلمین گزارده. قرآن نمی‌فرماید تنها تحرز از زنا نما، بلکه علاوه (برآن) حفظ عقد و منع از وقوع زنا را در عالم از وظایف ما مقرر فرموده چنانچه غرور به حقانیت و زندگانی دنیوی امروزه که از رشحات حیات دشمن است منشا تحویل دادن ابواب صنایع و حرف و طرق اعاشه به آنها شده و حال آنکه اگر ملاحظه بفرمایی خواهی یافت که این حیات همان حیات حیوانات مذبوح است که قوه حیات ذابح، آنرا به این مرتبه رسانیده و البته چنین حیاتی باقی نخواهد ماند وبه اندک زمانی روی بفنا و انعدام می‌رود.

دوم: یاس از ظهور سعادت دینی و دنیوی است، یعنی هرگاه سنجیده شود سعادت با قوه عامله خود، با اینکه اگر خود را از بحر اجاج غرور خارج نموده، گرفتار چاه پرتباه یاس مینماید و خود را متوقف و از هر گونه تکلیف بری و عری دانسته با اینکه عالم ملک، دار تحصیل و تکمیل سعادت است بحسب دین و دنیا.

سوم ـ افتراق مسلمین و انفصام خیط اخوت از میانه آنهاست به‌واسطه اختلاط با اجانب که موجب اضمحلال هر یک شده معاشاً و معاداً، حتی آنکه اجتماعات مختلفه المسالک موجب ضعف و اختلال است (فضلا عن الانفراد) و هرچه انفراد و افتراق بیشتر شود اختلال و انحلال شدت نماید تا به‌سرحد انعدام همه جهات و حیثیات رسد، چنانچه حس اعداء این جهت را، موجب هیجان و حرکت سریعه آنها گردیده و البته با این حالت حاضره، اساس زندگانی دینی و دنیوی شما را بر چیده مصداق آیه کریمه شریفه : خَسِرَ الدُّنْيَا وَالآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ (حج-١١)

چهارم ـ نداشتن بیت المال است زیرا که معلوم است جریان اسلام در ملک، محتاج است به‌عده(به کسر عین ) و عده (به ضم عین ) و لذا خداوند عالم ایجاب زکوات و اخماس و سایر حقوق مالیه فرموده برای اداره نمودن اساس مقدس اسلام. الحاصل غرور بحقانیت و حیات عاریت و یاس از ظهور سعادت و افتراق مسلمین و نداشتن بیت المال موجب تعطیل قوای عامله مسلمین شده و از وصول به‌سیادت دین و دنیوی محروم مانده اند ولی علت العلل جهل بمرام اسلام است. زیرا که اگر مرام اسلام معلوم ما بود و همان بعینه مرام ما مسلمین شده بود البته در اطراف آن کوشش نموده‌مقصودراانجام می دادیم و ما در اینجا مقصود و مرام را از ناحیه مقدسه اسلام به‌موجب فرموده حضرت خاتم الرسل صلی اله علیه و آله (انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی) بیان می نمائیم تا موجب شفاء صدور انام گردد، پس می‌گوئیم اسلام را دو مرام است.

 اول، حکومت مطلقه به‌مقام قرآن مجید.

دوم ، حفظ اختصاص ولایت مطلقه به مقام مقدس حضرت حجت بن الحسن صاحب العصر و الزمان، و چون نائل شدن با این دو مرام بزرگ منوط به‌استحکام روابط مذهبی است لذا باید قائدین این اساس، اشخاصی بوده باشند که خود را از غرور و قناعت به‌اسلام انفرادی و افتراق و یاس و منع از حقوق واجبه الهیه که اسباب مهلکه است مبری و منزه نموده و از روی واقع و فداکارارانه عهده دار وظائف مقرره ذیل، اصولاً و فروعاً بوده باشند، بحول الله و قوته.

 

اصلان

اصل اول ـ بسط معارف و حقایق دیانت در حدود ممالک اسلام که بمنزله خیط و ولایت و ارتباط به‌مقام مقدس ایشان و اجتناب از خلطه و آمیزش با اجانب که فرموده: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلا تَفَرَّقُوا (١٠٣-آل عمران)

اصل دوم- توسعه اجتماعات مذهبی برای ارتباط و دوستی متدینین با یکدیگر که بمنزله خیط اخوت است چنانچه فرموده: وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا(١٠٣-آل عمران)  تا به‌واسطه این دو خیط طولی و عرضی تحصیل لباس تقوی و لباس جندالله نموده و لشکر کفر و نفاق و فسق و فساد را از عالم، قلع و قمع نمایند.

فروع

اول ـ ترغیب مردم به‌علماء اعلام و تشویق محصلین علوم دینیه و ترمیم امر معاش آنها و فراهم کردن موسسات برای تعلیم معارف و اخلاق و احکام دیانت مقدسه اسلام که اصول انسانیت است به‌افراد جمعیت و اطفال آنها.

فرع دوم ـ استحکام اتحاد فیمابین علماء اعلام که یگانه طریقی است برای حفظ اسلام و مسلمین تا در سایه این اتحاد پیروان ایشان در تحت دستور واحد بدون هیچگونه دغدغه و پریشانی خیال متحداً قیام لله نموده اعمال صالحه و اخلاق حسنه و عقاید حقه را در میان مردم شایع و افعال قبیحه و صفات رذیله و عقاید باطله را از آنان دور سازند.

فرع سوم ـ تاسیس مجله دیانتی برای ترویج مقاصد مذهبی و افکار و افعال جمعیت.

فرع چهارم ـ تادب به‌ظاهر شرع و ترک محرمات مطلقاً و تعظیم شعائر اسلام و حضور در جماعات و اجتماعات اسلامیه.

فرع پنجم ـ اقتصاد در امر معیشت و ترک قیود مضره که اهم مقاصد اسلام است.

فرع ششم ـ ایجاد شرکت از روی قواعد علمیه برای ترقی تجارت مشروعه و صناعت و زراعت و ترویج البسه و اقمشه مصنوعه اسلامی و مملکتی.

فرع هفتم ـ ایجاد اساس مقتضی تمکن دادن قرض الحسنه و سدباب قرض تنزیلی که موجب خرابی دنیا و دین است.

فرع هشتم ـ تعیین مشاغل مشروعه برای افراد بیکار جمعیت و تمهید وسائل اعانت به‌ضعفاء و فقراء.

فرع نهم ـ دفاع از صدمات غیر مشروعه بحقوق افراد جمعیت و غیره.

فرع دهم ـ حضور در مصائب و تشییع جنازه مسلمین و سایر معاشرات اسلامیه.

فرع یازدهم ـ حضور در هفته یکشب در مرکز مخصوص جمعیت برای تحصیل مهمات مذهبی و مذاکرات اسلامیه.

فرع دوازدهم ـ التزام هر یک از معاهدین برای هدایت یکنفر که عمل به‌مواد مذکوره نماید.

فرع سیزدهم ـ ارجاع نمودن اختلافات حاصله فیمابین افراد جمعیت به‌هیئت رئیسه که به‌طریق صلح که ازمهمات مقاصد اسلامیه است تصفیه شود والا رجوع به‌محاکم شرعیه نمودن تا به‌موازین قضاوت فصل شود و رجوع به‌غیرآن موجب خروج از جامعه است.

فرع چهاردهم ـ تشکیل بیت المال از زکوات و اخماس و غیرهما در تحت قواعدی که موجب حفظ از حیف و میل بوده باشد به‌قسمی که تمام مدرسین و محصلین و مبلغین و غیره هم مرتزق از آن بوده باشند با ملاحظه الاهم فالاهم.

 

                                                                                ( ناحیه مقدسه اسلام )

 

الشذره الثانیه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا (آل عمران-١٠٣)

 

1- معرفه: سیاست عبارت است از تدبیر در جریان مصالح نوعیه و منع از تحقق مفاسد آنها و چون تدبیرراجع به‌مصالح و مضار شخص بوده باشد اگر مضر به دیگران نیست تدبیر منزل خواهد بود والا تزویر و تدلیس و شیطنت است مثل سیاسات امروزه اعداء که حقیقت شیطنت است و کلمه سیاست تحریف شده.

2- معرفه: تشریع احکام الهیه چون از جهت مصالح و مفاسد واقعیه است قوانین اسلام خواهد بود و چون تدبیر در جریان همان مصالح و عدم ظهور همان مفاسد بوده باشد سیاسات الهیه است و گاهی که مصلحت در نفس احکام بوده باشد حقیقتاً تدبیر در اجراء حکم مولویت و لزوم انقیاد برای او است و لذا این قسمت از احکام نیز سیاسات الهیه است برای ترقیات عباد با ارتباط و اتصال به‌آن‌مقام عالی.

3- معرفه: حدود و دیات را که سیاسات اسلام گویند از جهت آن است که آنها تدابیر الهیه اند برای جلوگیری از منهیات و پیشرفت اوامر؛ زیرا که معلوم است قصاص که اعدام شخصی است در مقابل اعدام شخص دیگر، اگر چه در ظاهر تکثیر معدوم شده ولی حقیقتاً اعظم تدبیریست برای حفظ حیات نوع و جلوگیری از ارتکاب قتل نفوس و لذا فرمود: وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الألْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (١٧٩- بقره) و البته وقتی که این حکم سیاسی الهی جاری شود از جهت حب ذات و حب بقاء مانع خواهد شد از ارتکاب این فعل قبیح و حفظ نفوس نماید.

4- معرفه: اغلب احکام واقعیه نیز مشتمل است برسیاست مثل طهارت و صوم و صلوة و زکوة و حج و جهاد و لذا می توان علی التحقیق گفت که دین اسلام دین سیاسی است.

5- معرفه: اعظم سیاسات برای نیل به‌مقاصد عالیه دو تدبیر است: یکی تحصیل عده و دیگری تهیه عده و چون مقصد راجع به نوع بوده باشد تحصیل عده مقدم است بر عده ولی در صورتی که مقصد راجع به شخص بوده باشد البته عده مقدم است بر زیرا که به عده احداث داعی شود در دیگران و به اطراف مقصد شخص متوجه شوند و الا عده حاصل نخواهد شد و چون در شذرة‌‌المرام  معلوم شد که مرام اسلام مرام نوعی است پس البته در این مقام، سیاست عده مقدم است بر سیاست عده و بالجمله کلام در دو مقام است اول در سیاست عده.

6- معرفه: لاعده الا بالاخوه؛ زیرا که عدد اگر چه فوق حد نهایت بوده باشد ولی مادامی که مرتبط نشود بخیط اخوت، در حکم غیریت و مبانیت است و البته جهات مباینه موثر در یک جهت و محصل یک مقصد نخواهد بود؛ چنانچه دانه های تسبیح مادامی که به‌واسطه خیطی منتظم نشود حرکت هیچ‌کدام باعث حرکت دیگری نگردد ولی بعد از انتظام آنها به سبب خیطی، جنبش هر یک موجب جنبش دیگران خواهد شد و لذا پیغمبر اکرم(ص) در صدر اسلام با ارتباط کثیری به مقام مقدسش به ایمان و اسلام ممکن نشد که از وجود آنها استفاده بفرماید برای بسط مقصد اسلام مگر به‌احداث از خیط عرضی اخوت که آن کثرت را به وحدت آورد، چنانچه ازخیط  طولی نساج نمی توان استفاده نمود که لباس عزت یا ساتر عورت بوده باشد مگر باحداث خیط عرضیه؛ و از اینجا معلوم شد که اخوت از احکام سیاسیه الهیه است برای اجرای مقاصد اسلامیه.

7- معرفه: از آیه شریفه وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا (آل عمران-١٠٣) مستفاد می شود که اخوت بحسب حقیقت، الفت قلوب و ارتباط دل‌های مومنین است به یکدیگر چنانچه از اخبار به سبب آثار ظاهره آن است که فرموده اند: «ان لایسلمک عند النکبات» یعنی برادر کسی است که تو را در گرفتاری‌ها وانگذارد و در روایت دیگر به‌حسب آثار باطنه فرموده:« ان یحب له من الخیر ما یحب لنفسه و یکره له ما یکره لنفسه» یعنی بخواهد برای او آنچه را برای خود می خواهد و نخواهد برای او آنچه را برای خود نخواهد.

8-معرفه: از تصدیر آیه شریفه بقوله تعالی: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلا تَفَرَّقُوا (١٠٣-آل عمران) و تذلیل آن بقوله تعالی: وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ چنین مستفاد می‌شود که خداوند عالم قرآن مجید را که حبل الله است از عرش الرحمن نازل فرموده بر عرش اخوت انسان تا فهمیده شود که مستقر قرآن و نوامیس الهیه جامعه اخوت مسلمین است و البته نمی توان قرآن عظیم را بانفراد نگهداری نمود بلکه باید با ایادی متحده جامعه اخوت انسانیت آنرا مانند تاج کرامت برسر نهاد تا مایه افتخار دنیا و آخرت گردد.

9- معرفه: چون هر عرشی و تختی مشتمل بر چهار گوشه و زاویه می باشد وهر زاویه بررکن و قائمه ای مستقر است پس گوییم عرش اخوت مشتمل است بر زوایای چهارگانه انس و کمال و عزت و عون که امهات نوامیس عالم بشریت می باشد و به‌حسب معاش و معاد و از این جهت درفطرت، محبوب و حفظش لازم؛ یعنی انسان انس طلب، کمال خواه، عزت پسند، وعون جوی تحمل قرآن نموده که به‌توسط آن مقاصد چهارگانه خود را اداره نماید تا به‌سعادت دنیوی و اخروی نائل گردد.

10- معرفه: هر زاویه بر قائمه استناد خواهد داشت که ارکان اخوت بوده باشد و آنها عبارت است ازاخلاق چهارگانه؛ اول: وفاق و یک رویی؛ دوم: اتحاد و یگانگی؛ سوم: تواضع و فروتنی؛ چهارم: فتوت و جوانمردی؛ کماقال المعصوم(ع): لاتکون الصداقه الابحدودها فمن کان فیه هذه الحدود او شئی منها فانسبه الی الصداقه و من لم یکن فیه شیئی منها فلاتنسبه الی شیئی من الصداقه: اولها: ان تکون سر یرته و علانیته لک واحده و الثانیه: ان یری زینک زینه و شینک شینه و الثالثه: انلا یغیره علیک مال و لا جاه و الرابعه: ان لایمنعک شیئی تناله بقدرته والخامسه: و هی مجمع الخصال ان لایسلمک عندالنکباب ( در ناموس انس و قائمه آن است)

11- معرفه: بدان‌که انسان چون بر فطرت الهیه مفطور است: فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا (٣٠-روم) البته صفت ذاتیه او عشق می‌باشد و لابد است از انس و ازاین جهت او را انسان گویند زیرا که کثیر الانس و شدید الانس است: «المومن الف مالوف» و لذا در مقام امتنان میفرماید: خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا (٢١- روم)

12- معرفه: چون انس بر قائمه یکرویی مستقر است لذا مذمت منافق آیه و روایه فوق حد احصاء می‌باشد و حقیقتاً نفاق یکی از حوائج مهمه عالم بشریت را مختل می نماید؛ پس معصوم در شرائط اخوت فرموده اند: « ان تکون سریرته و علانیته لک واحده» یعنی برادر باید باطن و ظاهرش با تو یکی باشد که منافق و دو روی نبوده باشد و معلوم است که انسان به‌شخص دوروی انس نخواهد گرفت ولی اگر از شر کسی بترسد و به جهت دفع شر او اظهار دوستی و مدح او نماید به چیزی که اعتقاد به آن نداشته باشد جایز است و آنرا «مداراه» گویند. نه این که مانند بعضی از اهل زمان که به مجرد توهمات یا دنائت طبع یا ضعف نفس، مدح می‌نمایند کسانی را به اموری که اعتقاد به آن ندارند بلکه معتقد خلافش می باشند و البته این قسم مداراه نخواهد بود وجایز نیست.(در ناموس کمال و قائمه آن است)

13- معرفه: بدان‌که انسان علاوه بر آنکه عاشق کمال است در معاش و معاد محتاح به‌علم و عمل است و لذا مورد عنایت قوه عاقله و عامله شده حتی آن‌که امتناع تعیش طفل بدون علم و عمل امتصاص و ازدراد الاقلیلاً فضلاً عن التولید و التوالد ما را ارشاد می فرماید به کمالات و عملیات صنایع و معلوم می نماید که اختلال در امر معاش از جهت فقدان کمال علم و عمل صنایع می‌باشد و معلوم است این معیشت فعلی که از رشحات معیشت دشمن است البته باقی نخواهد ماند و محکوم خواهیم شد به‌انعدام؛ بلکه کمال علم و عمل دشمن و قوت حیات او و تدبیر در جریان تجارتش موجب تعطیل قوای عامله و نقص در ما شده، علماً و عملاً نظیر قوت حیات ذابح که مذبوح را به آن مقام رسانیده و با وجود آن به همان حرکت تقلصی قانع است و جست و خیزی
 می نماید غافل از آنکه به اندک زمانی فانی خواهد گشت.

14- معرفه: بعضی از غفله و جهله را مشاهده مینمائیم که تشکر می‌کنند از این‌که صنایع دشمن آنها را اداره نموده و می‌گویند خداوند عالم آنها را خر و حمال ما قرار داده ولی اگر به‌نظر منصفانه متوجه شوند می فهمند حمال کسی است که پنبه را یک من شش قران به‌دشمن می دهد و یک من ششصدتومان بلکه متجاوز از او می‌خرد. حال مشاهده کن و ببین خر کیست و آیا این نعمت است که آن را تشکر کنی یا آنکه از جهت عدم اعمال قوه عاقله و عامله خود را مورد انتقام خداوند کرده ایم و باید استغفار نموده و عرض کنیم قَالا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ (اعراف-٢٣) و تغییر دهیم بی حسی را به‌حس و بی غیرتی را به‌غیرت و آیه شریفه  جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ (توبه- ٧٣) و آیه شریفه  وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (٨٩- نساء) را به‌موقع اجرا گذارده و کفار را در امتعه آنها کشته و به‌ترک مخالطه و مراوده بر آنها خشم نماییم و حس حاجت را منظم عالم خود گردانیده و در این مقام برآئیم که امتعه مسلمین را مغتنم و حوائج را به‌خود آنها و در خود آنها اداره نمائیم.

15- معرفه:چون‌یافتی‌زندگانی‌ملکی‌امدی(موقت ) اداره نشود بدون علم و عمل، البته خواهی فهمید زندگانی عالم آخرت که ابدی است بدون علم و عمل اداره نشود و لذا فرمود:  قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ (١)الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خَاشِعُونَ (٢ - مومنون) ای العالمون العاملون.

16- معرفه: علم و عملی که موجب فلاح و رستگاری آن عالم است باید مناسب همان عالم بوده باشد که معرفت وشناختن مبدء و معاد است والا دانستن امور دائره فانیه،فلاح را نشاید چنانچه اعمالش باید به‌دستور عالم به‌مناسبات اعمال با آن عالم بوده باشد تا از اعمال صالحه ، جنت قصور و لحم طیور و شراب طهور و زواج حوریه پدیدار وسطحه ساده ملکوت علیا آباد شود و از ترک معاصی وحفظ میل و اشتها باعث التذاذ با آنها گردد  وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الأنْفُسُ وَتَلَذُّ الأعْيُنُ وَأَنْتُمْ فِيهَا خَالِدُونَ (٧١- زخرف) که بدون این دو امر عالم آخرت منظم نخواهد گشت.

17- معرفه: العجب کل العجب! مسلمین که خود را محتاج به‌دو علم و در عمل می‌دانند در آبادی ملک و ملکوت چه شده که خود را مصداق خسرالدنیا و الاخره نموده اند و زندگانی اساسی خود را از دست داده و از خواب غفلت بیدار نمی شوند که فکری برای زندگانی واپسین نمایند و البته اشخاص محتاج بی اساس روز به‌روز قبایح اعمال و فساد اخلاق آنها در تزاید خواهد بود نعوذبالله.

18- معرفه: چون ناموس کمال بر قائمه یگانگی و اتحاد استناد دارد لذا مدح آن آیه و روایه بسیار است کما افادالمعصوم فی شرایط الاخوه: ( ان بری زینک زینه و شینک شینه) یعنی برادر کسی است که زینت تو را زینت خود بداند و زشتی تو را زشتی خود بشمارد و معلوم است چنین حالی حاصل نشود مگر باتحاد و یگانگی پس کوشش کند در رفع نقص و ایجاد کمال در تو. (در ناموس عزت و قائمه آن است)

19- معرفه: بدان‌که انسان علاوه بر آنکه بالفطره خود خواه و عزت پسند است در اعاشه محتاج به‌عزت خواهد بود و لذا اشخاصی که درمیان مردم معرز نیستند مثل فقرا و غربا و غیرهما در نهایت عسرت گذران می نمایند و ابواب طریق معاش حتی قرض بر آنها مسدود است با آنکه شخص‌عزیز‌بسامدتی‌ازعمرخودرابه‌قرض‌تعیش می نماید و در نهایت سهولت است.

20- معرفه: چون ناموس عزت بر قائمه تواضع و فروتنی مستقر است لذا آیه و روایه تاکید به‌تواضع فرموده اند و معصوم (ع) درجه شرائط اخوت تصریح فرموده اند (ان لایغیره علیک مال ولاجاه ) یعنی برادر باید به‌واسطه حصول مال و جاه حالش نسبت به تو متغیر نشود بر تو تکبر نکند و معلوم است که متکبر سلب عزت از تو نماید بلکه باید متواضع باشد تا حفظ عزت بلکه ایجاد عزت در تو بفرماید ( در ناموس عون و قائمه آن است)

21- معرفه: بدان‌که انسان چون حس حاجت می کند در صدد موجبات رفع آن برآید و تمام تنظیمات عالم و صنایع مستحدثه خصوصاً از خارجه که محیرالقول ایرانی هاست ازروی حس حاجت بوده و خواهد بود بلکه حیوانات چون این شعور به حاجت در آنها فی الجمله هست به‌مقدار آن در صدد رفع آن می باشند چنانچه دسته های طیور و گله های وحوش در زمستان از سردسیر به گرمسیر و در تابستان به‌عکس زمستان و هکذا قراول‌های آهوان و انتظامات زنبور عسل و غیرهما دلیل حس حاجت است در آنها.

22- معرفه: چون معلوم است رفع این احتیاجات علماً و عملاض در عهده یک‌نفر بشر نخواهد بود ولو یک‌نفر عالم بصنعت نجاری و بنایی و ساعت سازی و خیاطی بوده باشد البته نتوانند قیام و اقدام به‌عملیات آنها بنماید و لامحاله ازروی همان حس احتیاج تشکیل اجتماعات و معاونات داده و بدهد تا معاوضات بین اعمال واقع شود و هر یک قیام به‌حاجتی از حوائج بنمایند و بدین واسطه که حس احتیاج موجب فتح باب  معاونات و اجتماعات است می‌گویند انسان مدنی الطبع است.

23- معرفه: حس تمدن انسانی مقتضی قیام به‌حاجتی است در مقابل اقدام دیگری به‌حاجت او؛ مثل آنکه نجاری در مقابل بنایی و غیرها واقع شود اما حس تدین که به‌واسطه زحمات انبیاء علیهم السلام در بشر ایجاد شده متقضی قیام به‌حاجت برادر است ولو حاجتی در مقابل آن نبوده باشد و لذا ناموس عون برقائمه همت عالیه انسانیت مستقر گردیده و حس و ترغیب به آن در شریعت مطهره فوق حد احصاء است و معصوم (ع) در شرائط اخوت می‌فرماید «ان لایمنعک شئی تناله بقدرته» یعنی باید برادر چیزی را که مقدور اوست از تو منع ننماید به‌اینکه تو را در امورت بقدر مقدور یداً و لساناً ومالاً و قدماً و قلماً و غیرها اعانت نماید و البته این صفت صاحبان همت عالیه ظهور کند. الحاصل برادر کسی است که به جهت وفاق و یکرویی با تو استیناس نماید و به جهت اتحاد و یگانگی تکمیل تو و رفع جهل و نقص از تو بنماید و به جهت فروتنی و تواضعش تو را عزیز دارد و به جهت فتوت و بزرگی همتش تو را مساعدت نماید چنانچه در آخر روابط بمجمع خصال اشاره فرموده: «انه لایسلمک عندالنکبات» برادر کسی است که تو را وانگذارد در هر گرفتاری و نکبتی از انفراد و جهل و ذلت و حاجت چنانچه اگر نظر فرمایی در کیفیت معاشرت انبیاء خصوصاً استیناس پیغمبر اکرم(ص) با جهال که خداوند شهادت می دهد که: وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ (٤- قلم) و همچنین کوشش آن جناب در رفع جهل و تعلیم آنها به‌قسمی که می‌فرماید: فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا (٦-کهف) و هکذا در اعزاز اهل ایمان کوشش می فرمود به حدی که اعزاز آنها را ردیف اعزاز خدا و رسول فرموده: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ (٨-مومنون) و هکذا در رفع حاجت تا به‌قسمی که ایثار می فرموده: وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ (٩-حشر) بیابی که اهم مقاصد انسانیت حفظ نوامیس چهارگانه انس و کمال و عزت و عون است به‌واسطه قوائم چهارگانه وفاق و اتحاد و تواضع و فتوت والسلام علی من اتبع الهدی ناحیه مقدسه اسلام بقیه در شذره ثالثه است.

 

الشذره الثالثه المعارف

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

الحمدلله رب العالمین و الصلوه و السلام علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین فی الوسائل و کشف الریبه عن کنز الفوائد للشیخ الکراجکی عن الحسین بن محمد بن علی الصیرفی عن محمد بن علی الجعابی عن القاسم بن محمد بن جعفر العلوی عن ابیه عن آبائه عن علی (ع) قال رسول الله(ص)  للمسلم علی اخیه ثلثون حقا لا برائة له منها الابادائها اوالعفوعنها: 1. یغفر زلته 2. و یرحم عبرته 3. و یستر عورته 4. و یقیل عثرته 5. و یقبل معذرته 6. و یرد غیبته 7. و یدیم نصیحته 8. و یحفظ خلته 9. ویرعی ذمته 10. و یعود مرضه 11. و یشهد میته 12. و یجیب دعوته 13. و یقبل هدیته 14. و یکافی صلته 15. و یشکر نعمته 16. و یحسن نصرته 17. و یحفظ حلیلته 18. و یقضی حاجته 19. و یستنجح مسئلته 20. و یسمت عطسته 21. و یرشد ضالته 22. و یرد سلامه 23. و یطیب کلامه 24. و یبرانعامه 25. ویصدق اقسامه 26. ویوالی ولیه ولایعادیه 27. وینصره ظالماًو مظلوماً فاما نصرته ظالماً فیرده عن ظلمه و اما نصرته مظلوما فیعینه علی اخذ حقه 28. و لایسلمه 29. و لایخذ له 30.و یحب له من الخیر مایحب لنفسه و یکره له ما یکره لنفسه ثم قال(ع) سمعت رسول الله(ص) یقول ان احدکم لیدع عن حقوق اخیه شیئا فیطالبه به یوم القیمه فیقضی له علیه: قال الشیخ الانصاری رضی الله عنه و معنی القضاء لذیها علی من هی علیه المعامله معه معامله من اهملها بالحرمان عما اعدلمن ادی حقوق الاخوه انتهی کلامه رفع مقامه. و الظاهر من الخیر تادیه المثوبات الی المتروک حقوقه حتی یصدق القضاء له علیه و الا مجرد حرمانالتارک لایکون الاقضاء علیه لاقضاء له علیه فتدبر.

یعنی برادر مسلم را بر برادرش سی حق است که خلاصی نجوید از آنها مگر باداء آن حقوق یا گذشتن صاحبان حقوق از آنها بلکه در آخر خبر می‌فرماید که صاحب حق چون مطالبه کند روز قیامت از این حقوق، خداوند حکم فرماید برای من له الحق که در دنیا محروم شده به‌مثوباتی بازاء آن حرمانی که در دنیا از ترک من علیه الحق ناشی گردیده.

1-معرفه: چون معلوم شد سابقاً که قرآن مجید از عرش الرحمن نازل شده و مستقر آن عرش قلوب موتلفه انسان است پس البته ما بین این دو عرش تناسبی باید بوده باشد تا جزاف لازم نیاید لذا آن عرش عرش اخلاق است باید این عرش عرش تخلق بوده باشد وآن عرش عرش اوصاف است این عرش عرش اتصاف خواهد بود. «تخلقوا باخلاق الله» پس قوائد عرش قلوب جمله صفات الهیه است که به‌موهبت به‌آنها عطا شده چنانچه معصوم(ع) در روایت سابقه بیان فرموده اند.

2- معرفه:به‌حکم تشبیه معقول به‌محسوس چون هر قائمه ورکنی در عالم ملک مرکب از اجزاء ودرجاتی است هم چنان قائمه عرش اخوت نیز دارای اجزاء ودرجاتی است ولی آنجا مرکب است از جسمانیات و اینجا متصف است به‌روحانیات.

3- معرفه:  قائمه وفاق که رکن اول اخوت و حافظ ناموس انس و انسانیت است دارای هفت درجه و مرتبه است یعنی در هر مرتبه باید متخلق بخلقی از اخلاق الله و متصف بصفتی از صفات الله گردد. درجه اولی قبول هدیه نمودن خصوصاً اگر کم بوده باشد کشف کند از محبت و انسانیت «فان الانسان لایرد الحسان» و چون رد کند بدون جهت عقلائی دلیل بر عدم انس و خروج از انسانیت و اتصاف به‌فروعونیت است «لا یرد الاحسان الاالحمار» و البته چنان کسی متخلق است به خلق الهی که قبول کننده اعمال بندگان است اگر چه کم بوده باشد. «یا من یقبل الیسیر و یعفو عن الکثیر».

4- معرفه:قبول عمل عبارت است از ظهور آن در ملکوت علیابه‌ یکی از صور ملذه اخرویه که منظم عالم آخرتش شود و موجب یکی از موسسات فلاح آن عالم به‌حکم تناسب گردد از حور و قصور و لحم طیور و شراب طهور و غیرها.

5- معرفه:تمامیت قبول عمل آن است که در ملکوت روح عامله ظهور کند به‌این که اعداد کند نفس را برای حصول ملکه حسنه و صفت راسخه عبودیت به مراتبها و محبت مولی تا مرتبه فناء در فناء «ان رزقنا الله و ایاکم» و چنین عابد، تمامیت التداذش لقاء معبود است.

6- معرفه:صحبت عمل در شریعت واقعاً منفک از ظهور آن در ملکوت علیا نبوده باشد: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ (زلزال- ٧)،  وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا (٤٩-کهف) ولی اگر مطابق واقع نباشد که مناسبت با ملکوت داشته باشد و در ظاهر شریعت ماموربه بوده باشد ظهور در ملکوت علیا ننماید ولی قصد انقیادش که «نیته المومن خیر من عمله» البته بصوره ملذه ظهور کند.

7- معرفه:ولی صحت عمل واقعاً و ظاهراً لازم ندارد که ظهور در ملکوت روح نماید، مانند غالب مصلین حیث قال الله تعالی فی حقهم: وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلا عَلَى الْخَاشِعِينَ (٤٥- بقره) و خاشعین صاحبان ملکه عبودیتند و بر دیگران سخت و سنگین است بلکه مناط ظهور آن در روح و توجه و احضار قلب است یا در عبادت یا در معبود چنانچه در موقعش مفصلا بیان خواهد شد.

8- معرفه:درجه ثانیه، اجابت دعوت نمودن خصوصا اگر دعوت کننده به‌حسب مقام کوچکتر بوده باشد کاشف از مهربانی وانس است و البته چنین کسی متخلق است بخلق الهی که اجابت کننده دعوات بندگان است «یا مجیب الدعوات» بلکه وعده فرموده: وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (١٨٦- بقره) و هکذا فرموده است: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (٦٠- غافر)

9- معرفه:شرایط دعوت نسبت بداعی

 (1) آن است که خود را به‌کلفت و مشقت نیندازد که موجب نقض غرض است. زیرا که ضیافت سیاست الهیه است در تحصیل سیاست اخوت و احداث الفت و کلفت منافی آن است ولی احترامات مدعو باید منظور شود که نیز نقض غرض نشود و لذا در صورتی که بدون دعوت وارد شود امر اسهل است شرعاً و عرفاً (2) آنکه باید تعدیل کند در ما حضر و ماحصل نسبت به میهمان و دیگران نه آنکه تمام را برای او حاضر کند و عیال رامحروم سازد که این نیز موجب نقض غرض خواهد شد و مانع از حدوث الفت بلکه شاید در بعضی موجب بغضاء شود (3) عدم بخل نسبت به‌ ماحضر و ماتمکن؛ والا منافی با غرض از ضیافت است (4) عدم تجاوز از حدود الهیه یعنی مرتکب حرامی یا منع از واجبی نکند. پس تقدیم طعام حرام بسوی ضعیف و اعمال ساز و نواز و منع از صلوة و غیرها مخالف اساس ضیافت باشد زیرا که ضیافت سیاستی است در سیاسات اخوت برای اجراء مقاصد اسلامیه و اصلاح امور عامه بشریه.

10- معرفه:شرایط نسبت به‌مدعو؛ (1) آن است که متعرض نوامیس صاحبخانه نشود و چشم چرانی ننماید (2) آنکه عیوب ضیافت را مستور دارد (3) آنکه مادامی که قوت غذای مضیف در بدن اوست معصیت خدا نکند (4) آنکه در دنیا و آخرت از او فراموش نکند چنانچه به‌این مضامین دستور از حضرت موالی الموالی امیرالمومنین (ع) رسیده است.

11- معرفه:دعوت خداوند به‌یکی از سه زبان است: لسان قال، لسان حال، و لسان استعداد، اما دعوت به‌لسان قال و گفتار گاهی از جهت استعجال می‌شود که موجب مقامی نشود و گاهی از جهت احتمال تعلیق مقصود است به‌دعا، مثل تعلیق آن به‌زمان و مکان و سایر امور و گاهی از جهت امتثال است که نظری به‌متعلق دعاء ندارد بلکه نظرش به‌مسئول عنه است و این قسم بهترین اقسام دعای قال است.

12- معرفه:دعای به‌لسان حال مانند عطشان و جوعان افصح السنه است و محتاج به‌دعاء قالی نباشد چنانچه حضرت خلیل الرحمن فرمود «علمه بحالی حسبی من سئوالی».

13- معرفه:دعای به‌لسان استعداد، خفی الدعوات است زیرا کسی نداند برای چه مستعد و قابل چیست مگر کمل از اولیاء که اجمالاً یا تفصیلاً بدانند اقتضاء عین ثابت خود را و اینها همان کسانی هستند که واقف به‌سر قدر می‌باشند.

14- معرفه:دعای به لسان استعداد که عین ثابت انسان در ازل اقتضاء داشته و بر طبق نظام کل است مستجاب خواهد شد و ممتنع است که ظهور نکند و در دار وجود و هرکه مطلع شود که ظهور در ملک از آثار ظهور در ملکوت و عوالم سابقه است و همه از ظهور در ازل است البته خواهشی ندارد مگر به جهت اظهار عبودیت من گروهی می‌شناسم از اولیاء که دهانشان بسته باشد از دعا.

15- معرفه:استجابت دعای به لسان حال، تابع نظام کل است مثل حال اضطرار و حال جوعان و حال عطشان و حال مظلوم. در صورتی که منافی با نظام کل نبوده باشد. البته مستجاب است زیرا که مقتضی اجابت تمام است فقط مانع از ظهور نباید داشته باشد و گاهی حال مقتضی سئوال قالی نیز شود پس سئوال کننده گاهی ساکت ماند و گاهی علمه بحالی حسبی من سئوالی بزبان جاری سازد.

16- معرفه:اجابت دعوت بلسان قال بر دو قسم است: اول، نسبت به ظهور مدعو در ملک؛ پس آن مشروط به دو چیز است: وجود مقتضی ظهور در آن و عدم مانع از ظهور از طرف نظام کل، والا ظهور نخواهد یافت و عدم استجابت اغلب دعوات از این جهت است. دوم، اجابت دعاو آن تلبیه الهیه است. پس اجابت دعاحاصل و مقرون به دعوت است لا محاله؛ چنانچه فرمود: «ان العبد اذا دعا ربه بقول الله لبیک یا عبدی» پس ملازمه ثابت است میانه دعا و اجابت تلبیه و تلبیه آن جناب دلیل است بر این که مسئول، در دار وجود برای سائل ظهور خواهد یافت ولو فی عالم آخر و لذا وارد شده است کسانی که در دنیا دعای آنها مستجاب نشد آخرت در عوض به آنها داده شود به قسمی که آرزو می کنند که ای کاش هیچ دعاهای ما در دنیا مستجاب نمی شد.

17- معرفه:درجه سوم مکافات صله یعنی تدارک احسان نمودن در صورت تمکن خصوصا اگر به چیز قابلی بوده باشد دلیل انس و محبت است و تشبه به خالق «یا من یعطی الکثیر بالقلیل» کما قال تعالی: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزَى إِلا مِثْلَهَا (١٦٠- انعام)

18- معرفه:چون ظهور حسنه از انسان به واسطه آن است که متنعم می باشد به ده نعمت: نعمت ایجاد، نعمت استعداد، نعمت تربیت، نعمت ارتزاق، نعمت بعث رسل، نعمت انزال کتب، نعمت تبیین حسنات و سیئات، نعمت توفیق، نعمت اخلاص، نعمت عبودیت و اتیان بحسنه، اظهار آن نعم و شکر گذاری ده نعمت است. پس البته ده شکر و ده حسنه خواهد داشت و اما اتیان به سیئه چون از جهت جهالت و غفلت است از نعم منعم بلکه فقط التفات به عالم نفس است؛ پس جزایش مماثل خود آن باشد و از اینجا فهمیدی که اتیان به سیئه چون از جهت غفلت و جهالت است کفران ده نعمت نخواهد بود.

19- معرفه:ظهور حسنه و سیئه ظهور به انسانیت و نفسانیت است: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ (٨٤- اسرا) از کوزه همان برون تراود که در اوست.

20- معرفه:انسان را مراتبی است که به واسطه آن مخصوص به صفاتی و محکوم به احکامی خواهد شد و اول مرتبه آن مرتبه نفسانیه است که افق آن گاهی افق بهائم و گاهی سباع و گاهی شیاطین خواهد بود و در این مرتبه محکوم است به مبغوضیت و حقیقتاً در این مرتبه حظی از انسانیت ندارد صفرالوجود است نسبت به آن مقام و مرتبه دوم خروج از نفس اماره و دارای نفس مطمئنه و ورود دروادی ایمن قلب است، مرتبه سوم مرتبه عقل و چهارم روح و پنجم سر و ششم خفی هفتم مرتبه اخفی.

21- معرفه:مشاعر انسان در هر مرتبه ده است: سمع و بصرو شم و ذوق و لمس و حس مشترک و خیال و وهم و حفظ و تصرف که هر یک را عملی است مخصوص به خود و ربطی به دیگران ندارد.

22- معرفه:مادامی که انسان در مرتبه نفسانیت واقع است صفرالوجود است و قوای او از یکدیگر ممتاز خواهند بود و البته در ظهور به نفسانیت هر قوه به تنهایی و وحدت ظهور نماید و لذا جرم احدی را بر دیگری حمل نخواهند نوشت: وَلا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى (١٦٤- انعام) مثلاً چشم اگر نظر به نامحرم کند و گوش استماع صدای غنا و ساز نماید هر یک به جرم خود مبتلا باشند و البته فاعل یکی است و فعل نیز یکی می باشد و وحدت فعل تابع وحدت فاعل است و لذا چشم را در اول معذب کنند و گوش راحت و در ثانی گوش را معذب سازند و چشم راحت است و در صورت اجتماع هر دو معذب باشند و هکذا نسبت به همه قوای نفسانیه.

23- معرفه:چون از حضیض نفسانیت ترقی کند و به اوج انسانیت پرواز نماید البته به اولین قسمت عالم ملکوت قلب وارد شود پس هر یک از مشاعر و قوای او دارای همه قوا و مشاعر خواهد بود. پس نفس رجوع به صفریت نموده و قوا چون به امر قلب حرکت نمود واحد مسبوق به صفر نفس است پس سمع آن نیز بصر و شم و ذوق و لمس و حس و خیال و وهم و حفظ و تصرف است و هکذا بصر آن  و لذا هرگاه به گوش حسنه ای ایجاد کند دلیل است که به اوج انسانیت رسیده و در وادی ایمن قلب وارد شده و لذا بقوای عشره عامل است پس دارای ده اجر خواهد بود.

24-  معرفه:اگر چه عمال حسنات بالفعل اهل قلب نباشند ولی چون بالقوه اهل قلبند پس کانه هر یک از قوای آنها به منزله ده قوه است و به ده قوه اتیان به حسنه نموده پس ده حسنه تفضلا به او اجر دهند تشبهاً بارباب القلوب و خصوصاً کسی که خود را به اطاعت ارباب قلوب وارد نماید مانند شیعیان و از مرتبه هوا و امر نفس خارج گردد اگر چه بالفعل هر قوه از آن دارای همه قوا نباشد زیرا که در فسحه ملکوت قلب داخل نشده ولی هر مشعری از مشاعرش لیاقت اجتماع و وحدت جمعیه را دارد ولذا به اتیان به حسنه مظهر انسانیت بالقوه باشد.

25- معرفه:چون نسبت هر مرتبه به مرتبه بالاتر نسبت واحد به عشر است به واسطه اختفاء آن مرتبه در جنب مرتبه عالیتر پس گویا صفریست و در جلو واحد چنانچه قلب در جلو صفر نفس ده می شود پس هر مرتبه ده مرتبه ترقی کند تا مقام اخفی و چون به مقام بقاء نائل گردد علم ثواب عمل مخصوص حق است کما قال: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ (١٧- سجده)       

والسلام علیکم   ناحیه مقدسه اسلام.

        الاحقر محمدعلی الشاه آبادی عفی عنه

 

الشذره الرابعه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

الحمد و الصلوه لاهلها درجه چهارم شکر نعمت است.

1-معرفه:شکر از صفات ربوبیت است چنان چه فرموده در قرآن مجید: وَاللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ   (١٧- تغابن)که به موهبت به بندگان خود مرحمت فرموده تا متخلق به خلق او گردند.

2- معرفه: شکر، ثناء کامل است چه قولی باشد یا فعلی برای کمال ذاتی یا کمال صفاتی و اسمائی یا کمال عطائی و افعالی.

3- معرفه: شکر و ثناء چهار قسم است اول شکر حق نسبت به خود دوم شکر حق نسبت به خلق سوم شکر خلق نسبت به حق چهارم شکر خلق نسبت به خلق.

4- معرفه: ارکان مطلق شکر سه است : اول علم به کمال، دوم حال، سوم عمل که حقیقتاً اصل ثناء است و ناشی از حال و حال، ناشی از علم، پس نسبت آن به دورکن دیگر نسبت اثر به موثر است.

5- معرفه: اما ارکان قسم اول، که شکر حق نسبت به خودباشد، پس موقوف است به بیان اشارات لطیفه روایت شریفه: (کنت کنزا مخفیافاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف)

6- معرفه:الاشاره الاولی، در این که تاء در کلمه مبارکه کنت اشاره است به ذات بحت وجود و هستی صرف و کون محض که هیچ تعین و قیدی ندارد و بدیهی است که مطلق تقدم دارد بر مقید و لا تعین بر تعین و کلمه هو در سوره مبارکه توحید اشاره به مرتبه حضرت هویت است که ملاحظه هیچ تعینی نشود بلکه منزه است از حیثیت تقییدی که هستی چیزی باشد و از حیثیت تعلیلی که هستی ناشی از هستی دیگر باشد.

7- معرفه:الاشاره الثانیه، اول تعین ذات بحث وجود، ملاحظه علم ذات است به ذات خود یعنی حضور ذات برای خود و مناط آن تجرد است و چون حق تعالی جمیع مراتب تجرد را دارا است پس او را حجابی نیست از قبیل ماده و تعلق به آن و تقدر و تحدد و تقوم پس حاضر است و چون در مرتبه ذات غیری نیست پس حاضر است برای خود و لذا گفته اند (کل مجرد عاقل) و این مرتبه را حضرت احدیت گویند و معلوم است تا ادراک ذات نشود که مفاد کان تامه و هلیت بسیطه است نتوان اثبات حکمی برای آن نمود مثل آن که گفته شود کنز مخفی است و مفاد هلیت مرکبه باشد.

8- معرفه:الاشاره الثالثه، فی قوله تعالی: کنزا مخفیا، بدان که کمالات حق بر دو قسم است : یکی کمالات ذاتیه، دوم کمالات اسمائیه، اما کمالات ذاتیه پس آن کمالاتی است که به نحو بساطت و وحدت در علم به ذات ظاهر گردد و لذا ازبساطت به کنزیت تعبیر شده و از وحدت به مقام خفاء، خلاصه معنی آن که بعد از مرتبه حضرت هویت که مقام لاتعیین است مشاهده نمودم ذات خود را که اول تعین است پس یافتم او را دارای کمالات به نحو بساطت و عینیت نه به نحو ترکیب که ذاتی و دارائی باشد، بلکه ذات عین دارائی و دارائی عین ذات است پس دارائی به نحو بساطت گنج و کنز است و از جهت وحدت و دوری از کثرت مفهومی مخفی است.

9-معرفه:الاشاره الرابعه، فی قوله تعالی: فاحببت، بدان که چون لازمه علم به ذات و علم به کمال ذات به نحو اجمال حب ذات است و حب شهود کمالات اوست به نحو تفصیل و همین است مقصود از اراده که عین ذات است یعنی تجلی نمود ذات بر ذات حباً و عشقاً بعد از تجلی ذات بر ذات علماً و ظهوراً و این بعدیت ربطی است نه ترتیبی پس منافات با عینیت وجودیندارد فافهم و تدبر.

10- معرفه:الاشاره الخامسه، فی قوله تعالی: ان اعرف، بدان که مقام معروفیت ذات برای ذات به نحو تفصیل عباره اخری از مشاهده کمالات اسمائی است یعنی به دست محبت گرفته شود مفتاح کمال ذاتی غیبی و گشوده شود باب کمالات صفاتی و اسمائی و این مقام را حضرت واحدیت دانند که در این صورت متمیز گردد کمالات صفاتی به حسب مفهوم و از مقام خفاء و غیبت به مقام ظهور و شهود آید پس در اینجا گفته شود ( هو علم و قدره و اراده و حیوه و سمع و بصر و کلام و هنا اول کثره وقعت فی دارالوجود) و چون ملاحظه شود نسبت ما بین ذات و صفات که به نحو عینیت است به این معنی که مصداق این مفاهیم کثیره یکی است یعنی ذات منشاء انتزاع این معانی کثیره باشد به جهت آن که صرف وجود است و این کمالات مراتب وجود باشند یعنی چون صرف وجود است، صرف علم و قدره و حیوه و اراده و سمع و بصر و کلام است و لذا در سوره مبارکه توحید برای مقام الله که دارای هر کمال است، به کلمه (هو) استدلال فرموده:فقال تعالی: قل هو الله پس گفته می شود ( هو العالم القادر الحی المرید السمیع البصیر المتکلم یا، هو الله)

11- معرفه:الاشاره السادسه، بدان که هر یک از اسماء را لازمی و مظهری است یعنی عالم اقتضا کند معلوم را و قادر مقدور را و مرید مراد را و هکذا و این لوازم و مظاهر را اعیان ثابته گویند و تمام این لوازم به عین علم به ذات معلوم ذاتند چنانچه ذکر خواهد شد.

12- معرفه:الاشاره السابعه، فی قوله تعالی فخلقت الخلق، بدان که اسماء فواعل الهیه اند و اعیان ثابته که لوازم اسمائند قوابل علمیه اند و هر یک طالب ظهور عینی می باشند پس در اجتماع طلب فاعلی و طلب قابلی نوبه رسد به تجلی حق به مشیت و فیض مقدس، پس ظاهر شود مطلوب به وجود عینی زیرا که هر موجود حی عالم عاشق قادر شائی، معشوق و معلوم و مقدور است و از اینجا معلوم شود معنای خلق در جمله:فخلقت الخلقیعنی پس خلق فرمودم وجود را چنانچه فرمود: خلق المشیه بنفسها که همان جلوه حق و وجود مطلق و مشیة الله وظل الله است زیرا که اوست مناسب صدور ازحق و ماهیت قابل صدور نیست مگر تبعاً به جهت آن که نسبت معلول به علت نسبت فییء به شیء است و عین ربط به آن و ماهیت شیء لهاالربط است به خلاف وجود که شیء هوالربط است. خلاصه آن که مشیت چون ظهور حق است، استقلالی در جنب هویت حق ندارد بلکه صرف ربط به حق است به خلاف ماهیت که در نشأء خود مستقل و مستغنی از علت است، چنانچه مشاهده می کنی که هر چیزی در نشأء خود به حمل اولی خود اوست یعنی آب آب است خاک، خاک؛ باد، باد.

13- معرفه:الاشاره الثامنه، چون فهمیده شد که مراد از وجود مطلق همان مشیة الله و اضافه اشراقیه حق است پس طرف ندارد مگر حضرت واحدیت چنانچه معلوم شد که مشیت ناشی از موجود حی عالم عاشق قادر است. بلی طرف دیگر آن به خود آن حاصل شود مثل جمیع تعینات که به مشیت الله ظاهر شود (قال خلق الله الاشیاء بالمشیته) پس اضافه اشراقیه جداست از اضافه مقولیه که دارای دو طرف است. مانند ابوت و بنوت که نسبت ما بین اب و ابن و ابن و اب است و این مقام را حضرت الهیت گویند و جلوه فعلی و ظهور عینی اشیاء است و معلوم شد که این جلوه دارای دو وجهه است «وجهه الی الحق و وجهه الی الخلق» پس به اعتبار وجهه اولی ظل الله  و مطلق است حکمی وراء ذات ندارد چون عین ربط است و استقلالی در وجود نخواهد داشت و به اعتبار وجه ثانیه عین جمیع تعینات خواهد بود و حکم غیریت بر او جاری خواهد شد و به سوی هر  دو وجه اشاره فرمود بقوله تعالی: أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ (٤٥ - فرقان) که ظل الله و ظل ممدود باشد و به عبارة اخری چون مشیت الله متعلق است به معلومات و معشوقات و مقدورات که اعیان ثابته اند از لا و ابدا، جمیع آنها خلقا و بعثا به وجود واحد هویدا باشند اگر چه مخلوق و مبعوث تقدم و تاخر دارند؛ کما قال: مَا خَلْقُكُمْ وَلا بَعْثُكُمْ إِلا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ (٢٨ - لقمان)و لذا اشاره فرمود بقوله تعالی: وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ (٥٩ - انعام) و این اولین ظهور اشیاء است عینا و از این جهت وقوع واقعه در آیه شریفه: اذا وقعت الواقعه، محتاج تأویل و تجوز نخواهد بود تا گفته شود مستقبل متحقق الوقوع در حکم ماضی است بلکه بالحق و عندالتحقیق همه چیزها در صفحه مشیت است.

14- معرفه:الاشاره التاسعه: فی قوله؛ لکی اعرف، یعنی لکی اظهر، بدان که اگر حق تعالی در خلقت و عطایش  نفعی و غرضی نداشته باشد، عبث و سفاهت لازم آید و اگر نفعش عاید خود شود ، استکمال خواهد بود و هر دو قسم محال است و لذا گفته اند که مقصود ایصال نفع است به بندگانش کماقیل:

    من نکردم خلق تا سودی کنم                          بلکه تا بر بندگان جودی کنم

و این نیز غلط و باطل است اما اولاً، پس به واسطه آن که داعی به سوی فعل آن است که فاعل را وادار کند به سوی فعل و اگر راجع به خود فاعل نشود، دعوت نکند او را به سوی فعل پس در این صورت ایصال نفع به عباد یا مساوی است نسبتش به ذات حق پس لازم آید فعل حق بدون داعی باشد و ترجیح فعل بر ترکش ترجیح بلا مرجح است و اگر مساوی نباشد، به حیثی که صحیح باشد گفته شود که کار خوب کرده پس مستکلمل است به فعل خود مثل سایر نیکوکاران. و ثانیاً آن که ایصال نفع به عباد امری است زائد بر ذات خود پس اگر غایت فعلش باشد لازم آید حاجت در تمامیت فاعلیتش به غیر و این محال است بلکه چنانچه «غنی فی ذاته و صفاته غنی فی افعاله فهو تام من جمیع الجهات فوق التمام»

15-معرفه:عقیده صحیحه آنستکه کمال ذاتی واسمائی و غناء اطلاقی و علم غنائی ازلی به نظام وجود، علتاً و معمولاً داعی حق است به سوی عطا و فیض یعنی الملئان اوجب الفیضان یعنی شدت پری منشاء لب ریزی است پس در این صورت غایت فعلش خودنمایی است نه استکمال و نه و نه ایصال ایصال نفع به سفال بلکه آن از توابع لوازم و مقصود بالعرض و بالتبع است پس چون معلوم شد مقصود اصلی در اینجا ظهور و اظهار کمالات خود است( فهوالغایه و البدایه و هوالمبداء و النهایه کما قالی تعالی: لکی اعرف ای لکی اظهار.

16 معرفه:چون معلوم شد نمایش خصیصه خداست و از مقامات کبریائی او است و احدی حق نمایش ندارد چنانچه فرموده الکبریاء ردائی فمن شارکنی اهلکته از این جهت باید غایت افعال عباد خصوصا عبادتش خدا خواهی باشد و لذا در  آخرت ریاء کنندگان مخاطب شوند به چهار خطاب که هر خطابی عذابیست مخصوص. اول: خطاب یا کافر، که عذاب جهل است. دوم: خطاب یا فاسق، که عذاب ظلم است. سوم: خطاب یا غادر، که عذاب مکر و خدعه است. چهارم: خطاب یا مرائی، که عذاب کذب است.

17 معرفه-الاشاره العاشره در تطبیق اشارات مذکوره است نسبت به شکر حق ذات خود را.

اول- علم حق به دارایی ذاتی و اسمایی: کماقال کنت کنزا مخفیا.

دوم ـ حب حق، ذات خود را به کمالاته: قال فاحببت ان اعرف.

سوم ـ ثناء حق دارائی خود را که عطا و فیض و ظهور و اظهار است: کما قال فخلقت الخلق و از اینجا معلوم می شود که ثناء دارائی دهندگی است پس چون غنی قیام به دهندگی کند ثناء دارائی نموده و متخلق به خلق حق باشد و مظهر او گردد و هرگاه قیام به عطاء نکند کفران دارائی نموده است و الزم عطایا قیام به واجبات مالی و دادن حقوق الهی است و لذا تهدید فرموده اغنیا را بقوله تعالی:  وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلا يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ (توبه- ٣٤)

یعنی کسانی که جمع میکنند طلاو نقره را انفاق نمی کنند در راه خدا پس بشارت ده ایشان را به عذاب دردناک: يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَذَا مَا كَنَزْتُمْ لأنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ (توبه-  ٣٥)یعنی روزی که سرخ می شوند در آتش جهنم پس داغ می شوند به آنها پیشانی ها و پهلوها و پشت های ایشان که این است آنچه را برای خود جمع کرده اید بلکه فرمود: وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْرًا لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ (آل عمران-  ١٨٠) یعنی گمان نکنند کسانی که بخل می کنند به آنچه خداوند از فضلش به آنها داد که خوب است برای آنها بلکه بد است برای آنها زود باشد که طوق زده شود به گردن آنها آنچه را که بخل کرده اند.

نکات:

(1) در اصل حقیقت کنز و مقدار آن اختلاف شده لکن به حسب اشارات وارده در اخبار معلوم می شود که مقصود از کنز حیطه ی قلبی و محبت آن است به دنیا و زخارف آنبا اختلاف حالات محبت  و تعلق که گاهی شود که تمام اطمینانش به آن و فریفته آن است که موجب ارتکاب بسیاری از جنایات شود و گاهی منشاء ترک واجبات مالیه گردد الی غیر ذلک و فرق نمی کند در اکتناز قلبی ما بین آنکه دارا باشد یا ندار و لذا دارای غیر محب مکتنز نیست ولی محب فقیر مکتنز است و بالجمله دارائی و نداری از امور غیر اختیاری است ولی محبت داشتن و نداشتن از اموری است اختیاری و میسور مکلف است چنانچه اگر توجه کند به این که محبت و عداوت  موجب اختلاف در آثار اموال و دارائی نشود و امور است زائد بلکه اگر درست تامل کند، می فهمد که محبت چیزی که طرف ادراک محبت نکند سفاهت است البته متعظ شود و اساس اکتناز را خراب کرده و اکتناز محبت خداوند و اولیاش را بنماید و بالجمله حقیقت اکتناز راجع به حال است نه به مال. بلی دارا بودن چه کم باشد چه زیاد که موجب محبت فعلی و اطمینان قلبی شود منشاء اعراض از حق و توکل به او و طغیان بر او و بر اولیاء او خواهد گردید.

(2) چون از اکتناز وجاهت و راحت طلب می کند لذا از وجاهت و حریت به جبهه تعبیر و از راحتی تعبیر به جنب و ظهر شده که غالبا تکیه گاه برای راحتی پشت و پهلو است از این جهت عقوبت آنها ذلت است به داغ نمودن پیشانی که مفتضح شوند در آخرت و سلب آسایش از آنها بنمایند به داغ نمودن پشت و پهلو پس ضد مقصود حاصل شود.

(3) چون بخل از علاقه و محبت به دنیا است پس اگر ملکه او شود البته در آخرت ملکوت او ظاهر شود: یوم تبلی السرائر، پس گاهی به صورت طوق آتشین به گردن و گاهی لباس آتشین در بر و گاهی به خانه آتشین نشستن و گاهی به تابوت آتشین خوابانیدن ظهور یابد و گاهی به واسطه منع زکوه از مستحق و منع طلبکار از دادن طلب، ملکوت طلب به صورت اژدها ظاهر شود بر او و بطلبد اعضاء او را و قطعه قطعه کند چنانچه فرموده حضرت صادق علیه السلام: ما من احد منع زکوه ماله شیئا الا جعل له ذلک ثعبانا من نار مطوقا فی عنقه ینهش من لحمه حتی یفرغ من الحساب و قول الله تعالی: سیطوقون ما بخلوا به یوم القیمه.

18- معرفه:اما شکر حق نسبت به خلق؛ پس رکن اول علم خداست به تقدیم عباد، معارف و اخلاق و عبادات خود را به ساحت قدس او و آن بر دو قسم است : یکی علم قبل الایجاد است، دوم علم بعد الایجاد و بعین الایجاد است که آنرا علم فعلی نیز گویند.

19-معرفه:علم قبل الایجاد معنایش آن است که خداوند در ازل دانسته است تمام مخلوقات خود را وهر چه ظاهر شود از آنها اختیاراً یا اضطراراً به همان علم خودش به ذات خودش و همین است مراد از علم اجمالی در عین کشف تفصیلی.

20-معرفه:بدان که چون حقیقت علم، حضور چیزی است برای چیزی و ماده مناط غیبت و احتجاب است پس عالم به هر چیز باید مجرد از ماده باشد و از اینجا معلوم شود که نفس چون عالم به خود است از جنس ماده نباشد.

21-معرفه:پس مناط علم حق به خود تجرد او است از مطلق ماده بلکه از تعلق به آن بلکه از تقدر بلکه از تحدد بلکه از تقوم: و هوالحی القیوم بذاته و القیوم لغیره.

22-معرفه:مناط علم حق به خلق قبل الایجاد علیت اواست و معلول تا نزد علت هویدا نباشد از او صادر نشود اختیارا.

23- معرفه:مناط وحدت علم، عینیت علم است نسبت به ذات و عینیت علت است نسبت به آن یعنی ذات حق تعالی بذاته مصداق علم و علت است بلکه جمله صفات کمالیه عین ذات است و مقصود از اجمال علم وحدت آن است و مراد از کشف تفصیلی آن است که ظهور معلول به وجود حق هویداتر است از ظهور معلول به وجود خود، زیرا اولی مرتبه تامه وجود است ولی دومی مرتبه نازله وجود است.

24- معرفه:معنای علم بعد الایجاد و به عین الایجاد آن است که چون ظهور اشیاء به عین مشیت اوست و مشیت حق عین ربط به حق و عین حضور است و حقیقت علم، حضور است و این ظهور ، فعل حق و حضور اوست پس علم فعلی اوست.

25-معرفه:نتیجه آن است که خداوند از دو جهت عالم است به تقدیم عباد بلکه اشیاء به حسب تعدد مدارک، جلوه های متعدده دارد و آیه: وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهَا إِلا هُوَ (انعام-٥٩) اشاره به مراتب علم فعلی حق می فرماید چنانچه هاء اشاره به علم ذاتی و ظهور اشیاء است در غیب هویت.

مرتبهاولی ظهور جمیع اشیاء است در صفحه مشیت من الازل الی الابد و لذا فرماید: مَا خَلْقُكُمْ وَلا بَعْثُكُمْ إِلا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ (٢٨ - لقمان) اگرچه مخلوق و مبعوث ترتب دارند و مقام عندیت اشاره به مشیت الله است.

مرتبه ثانیه و ثالثه و رابعه ظهور اشیاء است در عالم جبروت و عالم ملکوت و عالم مثال که مقام مفاتیح الغیب است و عالم ذر ظهور اشیاء است در این عوالم علما چنانچه فرماید: وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ (اعراف-١٧٢) و تحقیق آیه شریفه در «شرح منازل» است.

مرتبه خامسه عالم سجل الکون است و اشاره شده به آن بقولهتعالی: وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ (٥٩ - انعام) الی آخر.

مرتبه سادسه علم کون جامع است کما قال: وَلا رَطْبٍ وَلا يَابِسٍ إِلا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ (انعام٥٩-) که مقام ولایت مطلقه و مشیت صاعده است.

36- معرفه:رکن دوم رضا و خوشنودی اوست از بندگان چنانچه فرماید: «رضی الله عنهم و رضواعنه» «و الله یحب التوابین و یحب المتطهرین» «و الله یحب المحسنین» «و یحبهم و یحبونه».

27-معرفه:چون معلوم شد که ذات حق تعالی بصفاته و اسمائه و لوازم اسمائه من الازل الی الابد معلوم اوست به علم واحد پس می گوییم همان ذات بصفاته و اسمائه و لوازمه معشوق حق و محبوب اوست و اراده که عین ذات حق است همین عشق و حب اوست و مشیت او اراده و حب فعلی اوست چنانچه علم فعلی اوست.

28- معرفه:اختلاف محبوبیت به اعتبار اختلاف محبوب است در کمال، علماً و عیناً پس هرگاه عین ثابت آن، لازم کل اسماء بوده باشد البته محبوب تر است مثل عین ثابت حضرت احمدی (ص) چنانچه هرگاه مورد تعلق اطلاق مشیت بوده باشد البته احب موجود است عیناً و ابتلائات دنیویه آنها برای رفض قیود و ظهور اطلاق است و لذا در آخرت: جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا (نساء-٥٧) است.

29- معرفه:رکن سوم عمل است و آن بر چند قسم باشد. اول؛ توفیق کما قال الله تعالی: وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ (٢- یونس) یعنی بشارت فرما کسانی را که ایمان آورده اند به اینکه برای ایشان در نزد پروردگارشان قدم را ستی است و به عبارت دیگر آنکه درعالم علم حق به ایشان این صفت که قدم صداقت است داده شده و لذا چون در دنیا ظاهر شوند به راستی با خدای خود قدم زنند یعنی در مقام طاعت و عبادت و ترک مخالفت و معصیت به طور سهولت قیام و اقدام نمایند پس منسوب باشند به موافقت و همین است توفیق از باب تفعیل که معنای آن نسبت به موافقت است پس توفیق آن است که نفس دارای استقامت و قدم صداقت باشد و بالجمله عین ثابت آنها فی علم الله تعالی مورد این موهبت گردیده اند «یا مبتدء بالنعم قبل استحقاقها» و چون در عین ظاهر شوند، ازسلسله موافقین باشند مانند انبیاء و اتباع آنها.

دوم؛ تنمیه اعمال که فرمود : مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (١٦٠- انعام) چنانچه سابقاً مفصلاً مذکور گشت.

سوم؛ محبت او را در دل ها جای دهد کما قال الله تعالی: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا (٩٦- مریم)

چهارم و پنجم؛ مغفرت و طول عمر، کما قال الله تعالی: يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى (١٠- ابراهیم )

ششم؛ توجیه برکات آسمان و زمین بسوی او،کما قال الله تعالی: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالأرْضِ (٩٦- اعراف)

هفتم؛دفع بلایا از اهل عالم به واسطه او، کما قال فی الحدیث القدسی خطابا لاهل العصیان: یا اهل معصیتی ان لم یکن فیکم ثلاث لانزلت علیکم عذابی ثم لاابالی و کانوا هم المتحابین فی الله و المنفقین فی سبیل الله و القائمین فی الاسحار لله.

هشتم؛ اعلان و اظهار نعمت عبادت اوست: یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح.

نهم؛ فخر و مباهات است چنانچه معصوم علیه السلام فرماید: «باهی الله به الملائکه» درشان کسانی که نماز نافله شبشان را قضاء کنند و هم چنین کسی که برباید او را خواب در سحر و حال آنکه بر خواسته باشد برای تجهد به قسمی که ذقن او بسینه اش بخورد درهای آسمان گشوده شود تا آنکه ملائکه آنها را ببیند.

دهم؛ معاملات اخرویه حق است با آنها تا به حدی که می فرماید: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ (١٧- سجده) چنانچه گذشت.

30-معرفه: اما شکر خلق نسبت به خالق؛ پس در آیات و روایات فوائد بسیار بیان شده، قال الله تعالی: مَا يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذَابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَآمَنْتُمْ (١٤٧- نساء) یعنی خداوند عذاب نمی فرماید شما را که شکر کردید و ایمان آوردید بلکه موجب زیادتی نعم است. «لئن شکرتم لازیدنکم» و باعث جزاء است در آخرت کما قال الله تعالی: وَسَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ(١٤٥- آل عمران)بلکه از آیات معلوم می شود که عبادت ابدی است چنانچه فاتحه و خاتمه کلام اهل بهشت است که می گوید: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ (٧٤- زمر) وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ(١٠- یونس)

31- معرفه: همین شکر نیز دارای سه رکن است؛ اول، معرفت نعمت منعم است و این معرفت مرتبه سوم از ایمان است زیرا که در مرتبه اولی اثبات وجود منزه از نقص و امکان است یعنی ایمان به وجوب وجود او است چنانچه کلمه سبحان الله اشاره به این مرتبه می باشد. مرتبه دوم، توحید و یگانگی ذات مقدس اوست و کلمه لا اله الا الله اشاره به این مرتبه است و دلیل هر دو هویت صرفه است زیرا که بحت هستی نقص ندارد چون نیستی در او راه ندارد «الخیر کله بیدیک و الشرلیس الیک» و صرف هستی تعدد ندارد و لذا وجوب وجود وحدت از حاق ذاتش انتزاع شود.

مرتبه سوم، توحید افعال است که هر چه هست از او است و هر نعمتی از کرم غیر متناهی او است و کلمه الحمدلله اشاره به آن است و برهان بر توحید فعلی وحدت ظهور است، زیرا که هستی هر چیزی هویدائی آن است و اگر صرف نظر از تعینات شود هویدائی یک حقیقت است چنانچه اگر در تابش آفتاب صرف نظر از در و دیوار و غیره شود تابش همان ظهور آفتاب است پس هرگاه از تعینات خلقی صرف نظرشود نبیند مگر مشیت الله و ظهورش مس حقیقت وجودرا؛ کما قال الله تعالی: أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ (٤٥- فرقان)و قال خلق الله الاشیاء بالمشیة و خلق المشیةبنفسها و کسی که مفتخر گردد باین معرفت، عارف شود که هر چه مدخلیتی دارد در نعمتی از نعم الهیه از سماویات و ارضیات فلکیات و عنصریات و غیرها همه وسائط فیض او و مسخرات به ید قدرت اوست و حقیقتاً بفهمد الحمدلله را و بگوید انت الفاعل لما تشاء بما تشاء و منحصر بداند منعم را در ذات یگانه او و خود این علم شکر است، بلکه بالاترین اقسام شکراست.

32- معرفه: رکن دوم حال است مثل فرح به نعمت و این بر چهار قسم است.

اول؛ به واسطه آن است که موافق طبیعت و میل نفس می باشد و این قسم راجع به شکرنیست.

دوم؛ از جهت آن است که سبب شود برای تقرب به منعم مثل فرح به نعمت صحت و سلامت و عزت و غیرها که صرف کند در طاعت و این قسم راجع به شکر خداست.

سوم؛ از جهت آن است که دلالت کند بر لطف حق و عنایتش به سوی بنده پس این قسم از خوشحالی نیز شکر است :

چهارم؛ محبت منعم است و این اعظم اقسام شکر و ارفع انواع فرح است.

33- معرفه:رکن سوم، عمل است.

اول؛ به قلب و آن قصد احسان به بندگان و خورانیدن از نعم متوجه به خود به دیگران از واجبات مثل اخماس و زکوات و سایر مستحبات.

 دوم؛ عمل به لسان و اظهار حمد و ستایش حق تعالی: وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ (١١- ضحی )پس اظهار از روی افتخار سزاوار نیست و اظهار برای اغیار اعتباری ندارد.

سوم؛ عمل به جوارح است و آن استعمال نمودن نعم است در طاعت او و اجتناب از صرف در مباح به نحو اسراف و خرج نکردن در مورد حرام که تبذیر است و همچنین است سایر نعمت های الهیه که باید صرف شود در موضعی که برای آن خلق شده به نحوی که شارع دستور فرموده و معلوم گردیده اجتهاداً یا تقلیداً.

34- معرفه:چون معلوم شد حقیقت شکر، کفران نیز معلوم شود که مبتنی بر جهل به نعمت و منعم و آن مستتبع بدگمانی و توحش از حق است حالاً و به حسب عمل، قصد اسائه به بندگان و معصیت و شکایت به زبان و صرف هر نعمتی در غیرآنچه برای آن خلق شده نعوذ بالله که موجب خسران دنیا و آخرت است و به حسب تقابل شکر وکفران آثار آنها نیز متقابلند کما قال الله تعالی: وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ (٧- ابراهیم)

35- معرفه:چون معلوم شد مقام شکوریت حق، پس کسی که شکرگذاری کند از احسان به بندگان متخلق خواهد بود به خلق الهی و متصف باشد به صفت پروردگار خود علاوه دلالت کند بر انس و محبت که یکی از نوامیس بزرگ انسانیت است بلکه فرمود: من لم یشکر الناس لم یشکر الله زیرا که معلوم می شود که صفت شکر گذاری ندارد تا قیام به شکر حق نماید یا آنکه کمال شکر حق به شکر انعام بندگان اوست چون آنها مظاهر اویند یا آنکه شکر آنها عین شکر اوست زیرا که آنها ظهورات اویند.

36- معرفه:تمام موجودات مطیع و منقاد می باشند چنانچه میفرماید: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الأرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَكَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ وَكَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذَابُ (١٨-حج)ولی انسان دو فرقه اند یک دسته آنها اهل عبادتند و دارای کثرت معنویه می باشند و یک دسته دیگر اهل عصیان که دارای کثرت عددیه اند.

 و حقیقتاً ما سوی الله همه طعن به انسان عاصی می زنند که ما همه متوجهیم به آن جهتی که برای آن خلق شده ایم که شکر ذاتی است و شما منحرفید از آن جهت و بالجمله حقیقتاً این موعظه ای ست به لسان جمیع موجودات به انسان پس انسان باید متعظ شود به موعظه این همه وعاظ وای به حال آنکه به این همه وعظ‌ها اعتناء نکندو خود را بیچاره کرده بسوی عذاب الهی پرتاب کند. اللهم اهدنا من عندک و افض علینا من فضلک وانشر علینا من رحمتک و انزل علینا من برکاتک و اعتقنا من النار و ادخلنا الجنه برحمتک یا ارحم الراحمین.

37- معرفه:درجه پنجم حفظ خلت است یعنی دوستی خود را دوام دهد که دلالت برشدت انس و محبت دارد و صاحب این خلق حقیقتاً متخلق به خلق الهی و مظهر اسم ودود است. پس اگر از برادر خود امری که به نظر مخالف اخوت و رفاقت است دیده شود، یا باید محمل صحیحی به نظر آورد یا حمل بر خطا و غفلت  و اگر نه اغماض کند ، نه اعراض.

38- معرفه:ودود از صفاتی است که دلالت کند بر این که موصوف آن معدن ود است و لذا خداوند همیشه ودود است نسبت به بندگان فعلاً چنانچه ودود است ذاتاً و در مبحث محبت تحقیق شد و از این جهت است که همیشه عصات را دعوت فرماید بلکه میفرماید: « انین المذنبین احب الی من تسبیح المسبحین» بلکه در واقعه قارون به جناب موسی (ع) فرماید: چرا به او رحم نکردی آن وقتی که تو را خواند به عزت و جلالم اگر قارون یک مرتبه مرا می خواند نجاتش می دادم تو چون خلقش نکرده بودی رحمش نکردی.

39- معرفه: درجه ششم حفظ ناموس حلیله که از ناحیه صفت غیرت ظهور کند و از صفات الهیه است «ان الله غیور و لغیرته حرم لفواحش».

40 معرفه:غیرت ازصفات روحیه انسان است که منشاء حفظ حقایق و ابطال اباطیل و امر به معروف و نهی از منکر شود و از لوازم شجاعت است که استقامت قوه غضبیه می باشد و به عبارة اخری غیرت بیگانگی روح کامل انسانی است از زشتیها و لذا جلوگیری زنان از دخول اسواق و حمامات بلکه مجامع و مساجد که موجب فساد اخلاقی و اعمالی شود از ناحیه غیرت است واسوئتاه که از بی اعتنائی کار به جایی رسیده که زنان با زینت تمام به خیابانها و بازارها روند. ایهاالناس اگر شما دست از غیرت خود برداشته اید، خداوند غیور است و غیرت صفت ذاتی و دائمی اوست.

41- معرفه:غیرت گاهی مرادف است با مقام سبوحیت و قدوسیت پس مراد بیگانگی حقیقت وجود است از زشتی امکان؛ پس واجب است و ایضاً بیگانگی حقیقت وجود است از زشتی تعدد ذات و صفات؛ پس صفاتش عین ذات است و نیز بیگانگی حقیقت وجود است از زشتی تعدد ذات؛ پس بیگانه است و شریک ندارد و همچنین بیگانگی حقیقت وجود است از زشتی استقلالیت ظهور ؛پس غیری نخواهد بود. همین است مراد ازاین که گفته شده غیرتش غیردر جهان نگذاشت: کما قیل «لیس فی الدار غیره دیار» و قال علیه السلام: «الغیرک ظهور حتی استدل به علیه».

42- معرفه:غیرت گاهی راجع است به مقام شارعیت که نسبت به حق تعالی علم است به مفاسد امور و افعال ولی چون مقام نبوت کشف فرماید، ظاهر شود در نفس مقدس او تحریم آن و انشاء زجر و به اعتبار اندک انیت آن جناب در جنب انیت حق صحیح است گفته شود: «ان الله غیور و لغیرته حرم الفواحش»

43- معرفه:درجه هفتم عیادت برادر است در حال مرض که عطوفت و مهربانی و مواصلت است و ترک آن کاشف از قطع و فصل است و لذا قطیعه ضد آن باشد و صاحب آن متصف و متخلق باشد به خلق الهی و مظهر عطوفت خواهد بود.

44- معرفه:اسم حق عبارت است از ذات مقدس او که به لحاظ تخصصش به کمالی از کمالات منشاء ایجاد شخص یا چیزی شود پس آن چیز و شخص مظهر آن اسم باشد چنانچه گفته شود:

                      پادشاهان مظهر شاهی حق              عالمان مرآت دانائی حق

پس هر مخلوقی از اسم خاصی استفاضه کند و چون حق تعالی به واسطه هر اسم فیض خاص را ایصال فرماید به مظهرش، پس عطوف خواهد بود و صحیح است تعبیر شود به وصف معدنی، چنانچه حفظ مظاهر اسماء به همان اسماء است و تعبیر شود از آن مقام به میهمنیت مانند مرغ که جوجه های خود را زیر بار گیرد چنانچه هر مفهومی کلی مصادیق خود را محیط است.

45- معرفه:بهترین مهربانی ها و عطوفت ها در موقع عیادت تذکر وصیت است که فرمود:« من مات بلا وصیة مات میتة الجاهلیة» یعنی کسی که بمیرد بدون وصیت، مرده است مانند مردگان جاهلیت و البته کسی که دستش از دنیا کوتاه می شود، هیچ مهربانی بهتر از واداشتن او به وصیت نیست خصوصا نسبت به صغار و تعیین قیم بر آنها و اموال آنها و در صورتی که واجباتی داشته باشد وصیت واجب است مثل دیون و حقوق واجبه مالی از قبیل حج و خمس و زکوة و مظالم و واجبات بدنی از نماز و روزه و غیرهما و فائده بزرگتر آن که تذکره وصیت موجب تذکر موت است. ضمناً که بسیار مهم است خصوصاً برای توبه و انابه و چون تذکر موت در ضمن تذکر وصیت است موحش نخواهد بود و ضرری نخواهد داشت پس تذکر وصیت در بر دارد تذکر توبه و انابه و تذکر موت که بهترین موعظه ها است که فرمود: «کفی بالموت و اعظا»

الشذره الخامسه

 چون مطلب به اینجا رسید خوب است بیانی ازموت و حال احتضار و عالم برزخ و غیرها بشود پس در اینجا معارفی است.

1-معرفه:بدان که بدن، مادی و برزخی است . بدن اول از امشاج و بسائطی است که به مقام خالقیت آفریده شده و به مقام بارئیت به تناسب، ترکیب و به مقام مصوریت صورت خاصه یافته به قسمی که دو نفر نمی شود مطابق باشند در جهات خلقت و همه از جهت اختلاف در ترکیب است مثلاً گندم و ذرت و تخم یونجه مواد آنها یکیست لکن به اعتبار اختلاف در ترکیب مقدار امشاج صورت های آنها مختلف شده و انواع متعدده گردیده و منشاء آثار مخصوصه گشته کما قال الله تعالی: هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ (حشر- ٢٤)

بدن دوم، بخاری است که حاصل شود بعد از تمام شدن بدن مادی از حرکات طبیعیه همان امشاج که در تمام بدن نباتی مادی ساری است و آن را روح بخاری و سحابی و ضبابی گویند. کما قال الله تعالی: الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الأخْضَرِ نَارًا (یس-٨٠) و در آیه خلقت انسان بعد از فراغ از ساختمان بدن نباتی مادی به کلمه «ثم» کما قال تعالی: ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ (مومنون-١٤) اشاره به فصل طویلی شده ما بین تمامیت بدن و انشاء روح و مقصود ایجاد روح بخاری است در بدن تا بدن به تمامه مادیاً و برزخیاً مستعد شود برای حصول روح و از اینجا فهمیده می شود که بدن مادی و برزخی علت اعدادی باشند برای روح و لذا گفته اند که نفس، جسمانیة الحدوث است.

2-معرفه:روح حادث و منشاء است نه آنکه از ارواح سابقه بر اجسام باشد زیرا که آنها تام و بالفعل می باشند یعنی حصول آنها منوط به استعداد ماده نباشد و ممکن نیست چیزی که فعلیت دارد او را منقلب به قوه و اسیر ماده نمود و چون روح انسانی و حیوانی بعد از اقتضاء و استعداد بدن است، پس به مجرد حصول و تعلق پرتو آن که لامسه باشد به بدن، علت ایجابیه و قوه فاعله نسبت به بدن خواهد شد و لذا تا ظاهر شود، اگر دست گذارند بر رحم، فوراً بدن را جمع کرده و او را می خواهد حفظ کند از فشار خارجی.

3- معرفه:چون فاعلیت و علت ایجابی بودن محتاج است بوجود و حیات و علم وقدرت و عشق و مشیت پس از حفظ روح، بدن را کشف می شود که روح، موجود حی عالم است به بدن و حاجت آن بلکه از علم به بدن کشف می شود که روح عالم است به خودش زیرا که حفظ بدن مطلق نمی کند بلکه حفظ بدن خودش را می کند و معلوم است مادامی که نفس علم حضوری به خود نداشته باشد علم صوری و حصولی نخواهد داشت و لذا آئینه و آب و اجرام صیقلیه با اینکه صورت اشیاء در آنها ظاهر است احتمال نمی دهی که آنها عالم به اشیاء باشند .

چنانچه از داشتن شهوت که قوه صائده و غضب که قوه دافعه است معلوم می شود که صاحب قدرت است بر قضاء حوائج بدن و چون لذت که ادارک ملائم وارد بر بدن و الم که ادراک ناملائم وارد بر بدن است مخصوص روح است وبدن خبری از آنها ندارد کشف شود که روح، عاشق اداره کردن بدن است به تحصیل ملائمات آن و دفع ناملائمات از آن و چون این جهات پنجگانه که وجود و حیات و علم و عشق و قدرت در روح معلوم شد البته دارای مشیت خواهد بود. چنانچه قضیه کلیه است که هر موجود حی عالم عاشق قادر شائی است چنانچه واضح است.

4- معرفه:بدن بذاته میت است و روح بذاته حی است کما قال الله تعالی: وَكُنْتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ (بقره -٢٨) و چون برای روح شعاع هائی است که هرگاه آنها متوجه لامپ های بدن شوند، بدن دارای حیات شود خصوصاً پرتو لامسه که اول شعاع روح است و در تمام لامپ بدن ساریست و هم چنین اشعه سامعه و باصره و ذایقه و شامه که مخصوص مواضع خاصه بدن است، پس مراد از خلق حیات نسبت به بدن همین است.

چنانچه موت بدن عبارت است از قبض روح اشعه خود را از بدن یا از جهت شدت کمال روح مثل نفوس مطمئنه: يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ- ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً  (فجر-٢٨و٢٧) یا از جهت روح فعاله قابض الارواح یا اعوان او از ارواح صاعده اهل ایمان و غیره و همین است مراد ازخلق موت که مناط آن، قبض است. پس حیات بدن بسط اشعه روح است در بدن و موت بدن قبض آن است پس هر دو امر وجودی هستند و نسبت خلقت به آنها صحیح است کما قال تعالی: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ (ملک -٢)و چنانچه اگر بدن حی را با بدن میت مقایسه کنیم، گوئیم بدن حی دارای ملکه حیات است و بدن میت فاقد آن است پس تقابل ملکه و عدم ملکه است «عمن من شانه ان یکون له ملکه» زیرا که سایر اجسام شأنیت برای حیوه ندارند به خلاف بدن انسان و حیوان.

 5- معرفه:موت به این معنی از امور واضحه است و محتاج به کشف انبیاء نیست بلکه حیوانات هم می فهمند و در این صورت مراد از حقانیت موت که از عقاید الهیه است و بسط این عقیده در عهده انبیاء گذارده شده ارتقاء ارواح و بقاء آن است بعد از موت ابدان، نه موت وفات و فناء باشد چون که روح از عالم امر و مجرد است نه فناء برای آن است و نه مفتنی دارد چنانچه فطرت عشق بقاء و فطرت عشق لقاء و فطرت عشق حریت و فطرت عشق راحت و فطرت عشق نام نیک شاهد بر آن است رجوع کنید به کتاب الانسان و الفطره.

6- معرفه:ماده ملکی و ماده برزخی بدون صورت جسمیه وجود نگیرد چنانچه تشخیص صورت جسمیه به ماده خواهد بود و از این جهت گفته شود که ملازمه ما بین آنها می باشد و همچنین ملازمه ما بین صورت جسمیه و صورت نوعیه ثابت است یعنی باید هر جسمی از اجسام دارای فعلیتی و خصوصیت ذاتیه باشد که از سایر اجسام ممتاز شود چنانکه جمادات و فلزات و معادن و مایعات و سلسله نباتات و سلسله حیوانات هر یک دارای خصوصیت ذاتیه میباشد و این فعلیت و خصوصیت ذاتیه را صورت نوعیه گویند. فعلیهذا صورت جسمیه ملازم است با صورت نوعیه ولی چون ماده و شخص، صورت جسمیه ملازم ندارد، بلکه ماده بدون یک صورت جسمیه تحقق پیدا نکند لذا ممکن است که شخص صورت جسمیه مرتفع گردد و ماده صورت دیگر بخود گیرد چنانچه صورت جسمیه شجر به واسطه آتش مرتفع شود و ماده صورت دیگر گیرد.

7- معرفه:ملک و برزخ هر دو از عالم حس و محسوس است یعنی می توان مراتب آنها را به حواس پنجگانه ادارک نمود ولی نسبت آنها نسبت ظهور و بطون است و تمام این فضاء تا تحت مقعر عرش مخصوص به عالم ملک دنیا و عالم برزخ است لکن آنچه ادراک شود به حس مقید به ماده ملکی ازعالم دنیا و ملک است و آنچه ادراک شود به حس مطلق از عالم برزخ است یعنی اگر صورتی ادراک شود  به باصره مقید به بصر یاازسامعه مقید به صماخ وعصبه آن یا از لامسه مقیده به بدن ملکی یا از شامه مقید به غددهای انفی یا از ذائقه مقیده به اجزاء لسانی و غیره از عالم دنیا و ملک است و هر چه ادراک شود به قوای پنجگانه آزاد از ملک، برزخ و برزخی است. و این عالم مملو از هباء و اثیر است و همین است مراد از هیولای مجسمه به صورت جسمیه ملازمه با صورت نوعیه عرشیه و در این صورت جمیع ملائکه ساجده و ارواح جن و شیاطین و ارواح صاعده تماماً دراین فضا می باشند و ازین جهت است که در موقع رؤیا که آزادی حواس است ، ملاقات پدر و مادر و برادر و دوستان را می نماید و مصافحه و معانقه می کند و رنگ و شکل و نورانیت آنها را مشاهده می کند و صداهای آنها و روایح طیبه آنها را می فهمد چنانچه سئوالاتی از آنها می شود که موجب قطع به شهود آنها است بلکه استظهار از دفاتر و دافاین و محاسبات و بدهی و طلب آنها شده و گاهی امر کرده اند به تصفیه حساب فلان به همان ترتیبی که دردفتر اوست و گاهی کشف اسرار و علوم و اجوبه اشکالات راجع به دین و دنیا نموده اند و گاهی در غیر رؤیا از تجرد اختیاری یا تجرید اضطراری ناشی از قواعد علمیه یا از ریاضیات عملیه اینگونه مطالب ظاهر شود.

8- معرفه:انسان دارای ماده ملکی و برزخی است و دارای صورت جسمیه و نوعیه انسانیه است که نفس و روح و ملازم با صورت جسمیه باشد یعنی روح مجسم و جسم مروح چون از بدن مادی ارتقاء کند به واسطه اشتمال به ماده برزخی متحول شود به برزخ عالم و بدن مادی در ملک بماند 

9- معرفه:احتضار، قبول حضور و اجابت دعوت حق و حال سوق الی الله است و در این حالت مستور شود بر او دنیا و ظاهر شود براو عالم برزخ پس ببیند به نور معرفتش حضرت نبی و حضرت ولی را و مسرور شود به لقاء آنها و بیعت کند با آنها تا تکمیل شود ایمانش و جان به جان آفرین سپارد یا آنکه مشاهده کند خود را در آئینه نبوت و ولایت زیرا که خود را در دنیا مفتخر نکرده به نور معرفت آنها پس ببیند صورت قبیحه ظلمانیه خود را و گمان کند که صورت آنها است و متنفر شود از آنها و بیعت نکند با آنها و اعراض نماید و از ملک به برزخ رود به نهایت سختی چنانچه فرموده: وَلَوْ تَرَى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ (انفال-٥٠)یعنی کاش می دیدی هنگامی که ملائکه می میرانند کسانی که کافرند به قسمی که می زنند به صورت های آنها و به دبرهای آنها تا جان دهند و خطاب کنند به آنها که بچشید عذاب سوزان را.

نکتتان (دو نکته )

(1)ـ تمنی شهود از پیغمبر، تمنی شهود از امت است، زیرا که خود این حال را کشف فرموده و خبر می دهد. (2)ـ زدن به صورت ها و دبر آنها عبارتست از اینکه کفر در معصره دو ملکوت قویه واقعند یعنی ملائکه سائقه آنها را از ملک می رانند و به دبر آنها می زنند و ملائکه سابقه آنها را راه نمی دهند و به صورت آنها می زنند و لذا روح در فشار چرخ منگنه ملکوتی واقع شود نعوذ بالله من هذا الموقف.

10- معرفه:بعد از ارتقاء روح با صورت جسمیه و داشتن بدن برزخی واقع شود درعالم مطلع به تشدید طاء و فتح لام و آن محضر حق است که بنده مورد یکی از دو تجلی حق واقع شود و لذا مطلع شود بر سریره مولی؛ زیرا که یا مورد تجلی به رحمت جمالیه شود یا مورد تجلی به نقمت جلالیه گردد و مسئول شود از آنچه تهیه کرده برای مقام حضور و این حال اعظم احوال است خصوصاً نسبت به شخص با حیاء و لذا در موقعی که خاتم انبیاء گریه می کند و حال آنکه خداوند آمرزیده است گناهان پیش و پس  شما را جواب میفرماید: فاین هول المطلع پس کجا است هول مطلع و این تجلی در برزخ عالم است ولی چون میت ملتفت خود نیست بلکه متوجه به حق است، تعبیر نشود از آن برزخ مگر وقتی که فارغ شود از این حالت و متوجه خود گردد برزخی شود و شارع مقدس تاکید فرموده در تعجیل تجهیز موتی برای مفارقت از این مقام هولناک.

11- معرفه:چون واقع شود در برزخ درحالتی که مورد عطای قوه عقل و نفس و حس بوده در تحت سلطه سلطان العقل که ملک بشیر و مبشر و نکیر و منکراست و سلطان النفس که ملک فتان است و سلطان الحس که ملک رومان است واقع شده امتحان خواهد شد.

 السلطه الاولی: ملک بشیر و نکیر  است که ممتحن عقل می باشد از تحصیلاتش در مدرسه دنیا که چه تحصیل کرده از عقائد لازمه و چون افراد انسان در امتحان مختلف می باشند پس اگرامتحانش مطابق واقع باشد او را بشارت دهند و مورد مراحم الهیه گردد و اگر مخالف واقع باشد ، انکار کند بر او و مورد عتاب و عذاب خواهد شد فلذا بشیر و نکیر دو ملک نبوده باشند، بلکه عبارة اخرای از همین سلطنت عالیه متعالیه است ولی چون در تلقین تعبیر شده به ملکان مقربان پس بشیر و مبشر دو ملکند که احدهما امتحان کند و بشارت دهد و دیگری عمل بشارت نماید چنانچه نکیر و منکر نیز چنین باشد اما بشیرو مبشر همان نکیر و منکرند و تعدد به اعتبار خواهد بود کانه بشیر سلطان العقل نمره ارتقاء دهد مانند معلم و مبشر جایزه مناسبه دهد مانند ناظم چنانچه نکیری که همان بشیر است ، نمره تنزل دهد و منکر که همان مبشر است، سزای نادانی و جهالت خواهد داد.

12- معرفه:مورد سئوالات همان عقاید لازمه است از معرفت ربوبیت مبدء و معاداً و ذاتاً و صفاتاً و فعلاً و معرفت نبوت و ولایت و معرفت ملائکه و کتب و امثال آنها کما قال الله: آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ (بقره-٢٨٥) و البته باید این عقاید ملکه روح باشد یا علماً و برهاناً و یا کشفاً و عیناً و یا وجوداً و تحققاً که چون سئوال شود من ربک به طور قطع بگوید: اللهجل جلاله ربی و چون از توحید سئوال شود به طور قطع بگوید: لااله الا اللهو چون از عینیت صفات با ذات سئوال شود بطور قطع بگوید : هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلَهَ إِلا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ (٢٢)هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ (٢٣)هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأسْمَاءُ الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (حشر-٢٤)

 و البته این آیات آخر سوره حشر را به طور تحقیق بداند و بخواند بلکه مداوت کند خصوصاً در سحرها به حال توجه که مطالب آن ملکه روحش شود و انس به خدا گیرد که فرمود: انا جلیس من ذکرنی و چون سوال شود از حقیقت نبوت و ولایت و از شخص نبی و ولی به کمال اطمینان تقدیم معرفت خود را به مقام نورانیت آنها و اولی الامری نماید و بداند آنها اولین مقرب درگاه حق می باشند در باطن و علاوه اولی با نفس هستند در ظاهر و تمام انوار طیبه طاهره را واحداً بعد واحد به همین قسم بشناسد و بداند برای حق مخلوقاً روحانیین از عالم جبروت و ملکوت و مثال و غیرها می باشد و بداند قرآن علم نازل حق است و متحد با حقیقت احمدی و علوی و تمام اوصیای آن جناب می باشد چنانچه فرمود: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی و بداند امام دوازدهم حضرت مهدی (عج) در غیبت موجود و یظهر الله تعالی و یملاء به الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً اللهم عجل فرجه واجعلنا من انصاره.

13- معرفه: چون سابقاً معلوم شد که ما بین روح و بدن مناسبت تامه است زیرا که بدن علت اعدادی است برای حصول روح و روح علت ایجابی است برای تدبیر کردن حوائج بدن چنانچه واضح شد ملازمه است ما بین روح و صورت جسمیه فلذا بعد از آنکه روح ارتقاء کند از بدن و اداره نکند حوائج آنرا با وجود آن روح بستگی و تعلق دارد به همین بدن مقبور تا زمانی که بدن متلاشی نشده برای تصفیه بدن و جذب نمودن جوهره صورت جسمیه را به خود چنانچه حضرت صادق علیه السلام فرموده اند: حتی یعودالبدن الی حیث الروح.

 

(نکات)

(1)ـ آنکه تشریع غسل و حنوط و صلوه و کفن و دفن برای تجاذب ما بین روح و جسم میت است و لذا ادراک فشار آب یا تابوت یا غیره می نماید بلکه فرموده اند معصومین علیهم السلام که روح التماس می کند به غسال که مدارا کند با بدنش در حال غسل بلکه تشریع دیه برای قطع اعضا آن شده و امربه تشییع و احترام موتی و وعده نمودن امام زمان عجل الله که در تشییع شیعیان و نماز بر آنها حاضر شوند بلکه آمرزیدن مشیعین اول لطف حق است نسبت به میت و غیره تماماً از لوازم ملازمه ما بین روح و جسم میت است.

(2)ـ سئوال در قبر از روح است با تعلق به همین جسم مقبور و جسد مقبور و ناملائمات بر آن موجب تالم روح است که ناله دارد چشمش از حدقه بیرون آمده و بدنش گندیده و تا آنکه جاذبه روح و مقناطیسیت آن، صورت جسمیه را از ماده تجرید نکند این تعلق به بدن مقبور، محفوظ است ولی گمان نکنند که بدن زنده دنیوی شود بلکه آن مرده دنیوی است و عوام این قسم خیال نکنند و به عوام های مانند خودشان تعیلم نکنند تا دشمنان دین آورنده دین را مسخره کنند که ما قاووت در دهان میت میئگذاریم و ابداً تغییری نکرده بود علاوه اگر زنده ملکی شود و ثانیاً بمیرد احکام میت تمامش باید از سر گرفته بلکه متسلسلا باید چنین کرد یابه واسطه حرج بالاخره باید بدون ملاحظه احکام او را دفن نمود.

(3)ـ اعظم مصائب برای روح که متعلق است به جسد میت مانند عاشق و معشوق که تا معشوق را به قوه عشق بسوی خود متوجه سازد و مصداق: حتی یعود البدن الی حیث الروح گردد سوزانیدن میت است زیرا که ناملائمات بدن منشاء تالم روح است چنانچه ملائماتش از تعظیم و تکریم و تشییع مسرور شود و چون جاذبه خود روح صورت جسمیه را متدرجاً به سوی خود متوجه سازد صدمه اش بسیار کم است به جهت آن که ناملائمات متدرجاً در عرض سالهای متمادی کم کم وارد شود تا آنکه بدن متلاشی شود و اما سوزانیدن ناملائمات یکصد ساله را در عرض چند دقیقه به بدن متوجه ساختن است و الم تدریجی را دفعه ادراک میکند نعوذ بالله ای صد هزاران آفرین به مقام نبوت که فرمود قبر رابحدی گود کنند که ابدان از سباع محفوظ ماند ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.

 السلطنه الثانیه: ملک فتان است که ممتحن نفس می باشد که تحصیل اوصاف حمیده و اخلاق پسندیده کرده یا نه و معنی ان کثیر الفتنه و بسیار آزمایش کننده که صبور است یا جزوع متکبر است یا متواضع عبد است یا حر و به عباره اخری چون وزن انسان به کمالات و صفات روحیه او است آنجا معلوم می شود که خفیف است یا وزین و آثار اخلاق حسنه و رذیله به قسمی که ممکن است در برزخ ظاهر شود ظاهر خواهد شد از جمله فعالیت روح است در برزخ چنانچه به حضرت آدم و حوا امر می شود که: اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا (بقره-٣٥)

 و اساس خوردن بر مشیت آنها گذارده شد بلکه می توانند ارواح مطلقه سیر در تمام برازخ تا مقعر عرش بنمایند بلکه می توانند مساعدت با اهل ملک بنمایند و لذا توسل به ارواح مقدسه انبیاء و اولیاء وائمه هدی اگرچه فوق برازخ می باشند لکن متصرف در ملک و برزخ می باشند منشاء قضاء حوائج است.

السلطنه الثالثه: ملک رومان که سلطان الحس و کاشف افعال قوای عامله است و نمی توان انکار نمود زیرا که صریحاً به اشاره نمایش دهد و از این جهت رومان گفته شود بلکه افعال که ثمره شجره قوی است ، قائم به خود قوی است و لذا بر گردن ایشان الزام کنند که: وَكُلَّ إِنْسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنْشُورًا (اسری-١٣) وافضیحتاه از ظهور این بیچارگی هایی که برای خود تهیه کرده که هر یک موجب عقوبات برزخیه بوده تا در برزخ است در جهنم برزخ معذب باشد.

14- معرفه:امر ثواب و عقاب مخالف با اعمال نیست بلکه نسبت ما بین آنها ظهور و بطون است یعنی جزاء ظهور ملکوت اعمال است در آخرت چنانچه فرماید: فَالْيَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَلا تُجْزَوْنَ إِلا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (یس-٥٤) یعنی در آن روز ظلم نشود نفسی به چیزی و جزاء داده نشوید مگر آنچه بجای آوردید و قال تعالی: يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرًا (آل عمران-٣٠) یعنی روزی که بیاید هر کسی از خیر در حالتی که حاضر است و قال: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ (٧)وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ (زلزال-٨)یعنی کسی که بجای آورد بقدر سنگینی ذره از خیر می بیند آن را و کسی که بجای آورد ازشر می بیند آنرا و قال تعالی: وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا (کهف-٤٩) یعنی بیابند آنچه به جای آورده اند حاضر و ستم کاری نکند پروردگار تو احدی را.

15- معرفه: عمل را یک صورتی است به حسب عالم شهادت و یک صورتی است به حسب عالم غیبت چنانچه می فرماید : إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا (نساء-١٠)یعنی کسانی که می خورند مالهای یتیمان را از روی ستمکاری جز این نیست که می خورند در باطنهای خود آتش را پس خوردن مال مردم خصوصاً یتیمان دراین عالم اگر چه موجب خوشنودی عالم طیبعت لامسه و ذائقه و شامه و باصره و سامعه است، در ظاهر ولی موجب سخط و غضب پروردگار است در باطن که پیدا نشود مگر بعد از خروج از عالم شهادت به عالم آخرت.

16- معرفه: ظهور باطن اعمال به حسب عالم برزخ و ملکوت و جبروت مختلف شود مثلاً احسان و اسائه به اهل دنیا در برزخ نمایش داده شود مثل سرور و حزن که ایجاد در قلب انسان نماید ولی ظهور صفات و اخلاق و صفت پرستش که سرآمد همه صفات است، در ملکوت و جنت جسمانی ظاهر شود و معرفت و علم به حقایق در عالم جبروت و جنت عقلانی.

17- معرفه:نقل شده که بعضی خواب دیده اند مرحوم مجلسی طاب ثراه را و از امور وارده بر ایشان بعد از موت از آن جناب سئوال نموده فرموده اند که بعد از ارتقاء روح من را در معرض عرض الهی در آوردند و از من سئوال کردند چه آورده ای ؟عرض کردم بحارالانوار. پس سوال شد دیگر چه آورده ای ساکت شدم. پس خطاب شد که در نزد ما چیزی داری و آن سیبی است که به طفل یهودی داده ای و این دستگاه برزخی به سبب آن سیب است. توضیحاً عرض می شود که شخص خواب بیننده گمان کرده است چون ترتیب اثری بر بحارالانوار داده نشده و بر آن سیب ترتیب اثر داده شده بحارالانوار مورد قبول واقع نشده لکن نه چنین است بلکه مورد اثرش برزخ نبوده چون علم باید در جبروت ظاهر شود و بعباره اخری چون بحارالانوار مشتمل بر علوم حقایق و معارف و لامپ برزخ کوچک است نمی تواند نور علم را نمایش دهد بلکه لامپ ملکوت قاصر است ازین اظهار و لامپ جبروت می تواند نمایش نور توحید دهد لذا در مطلع بحارالانوار مسکوت عنه شده و نور احسان که لامپ برزخ می تواند نمایش دهد ، مورد لطف واقع شده.

 

                                         والسلام علینا و علی عبادالله الصالحین

 

خواندن 59967 دفعه آخرین ویرایش در یکشنبه, 19 مهر 1394 ساعت 05:48
محتوای بیشتر در این بخش: « بالاخره ما هم عاشق شدیم

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

جستجو


ائمه جمعه جهرم

  • 1.jpg
  • 2.jpg
  • 3.jpg
  • 4.jpg
  • 5.jpg

خطبه ها

مثنوی پیر و جوان

تازه های احکام

ادعیه

رادیو اینترنتی