سلام بیست و نهم « سرای فریب»

شنبه, 13 شهریور 1395 ساعت 00:00
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)


سلام بیست و هشتم

«سرای فریب»

گاهی که چه عرض کنم، لازمه هر چند وقت در آیات قرآن کریم دقیق بشیم. چون عده ای گفته اند قرآن، هفت یا هفتاد یا هفت هزار بطن داره اما از یک منظر روایی به صورت کلی قرآن کریم چهار بطن داره که ...

سلام بیست و هشتم

«سرای فریب»

گاهی که چه عرض کنم، لازمه هر چند وقت در آیات قرآن کریم دقیق بشیم. چون عده ای گفته اند قرآن، هفت یا هفتاد یا هفت هزار بطن داره اما از یک منظر روایی به صورت کلی قرآن کریم چهار بطن داره که عبارت اند از : عبادات، اشارات، لطائف وحقایق که اولی مال ماست که مردمی عادی هستیم، اشارات هم مال حکماست، لطائف هم دریافت اولیاء است و خوب آخرین آن که حقایق قرآنیه است  در دسترس کسی جز معصومین (ع) نیست که صلوات خدا بر آنها باد.

مثلاً قسمت پایانی همین آیه شریفه یکصدو هشتاد و پنج از سوره مبارکه آل عمران را ملاحظه بفرمایید که با صراحت میفرماید: «این زندگی دنیا چیزی جز فریب نیست» عجیب این است که اصلاً تخصیص نزده که بعضی از قسمتا شو جدا کنه بلکه با کمال صراحت همه ی دنیا رو متاع غرور نامیده، حالا خدا وکیلی فریب قابل دل بستنه.

اوه سر و کله بیقراری پیدا شد که داره به من میگه  همین نوشته هم ممکنه برای تو فریب باشه.

خوب ای بیقرار بی قرار کننده چاره کار چیه؟جواب داد؟ از خدا اخلاص بخواه همه چی حله.


 

سلام بیست و هشتم

«احساس حقارت»

بشر سه بار احساس حقارت کرد. اول زمانی که « کپلر و گالیله» ثابت کردند که کره زمین مرکز عالم نیست. دوم، آنگاه که «داروین» گفت: انسان از نسل میمون است و سوم، زمانی که «فروید» از ضمیر ناخودآگاه سخن گفت و اظهار داشت درون ما مانند یک کوه از یخ است که فقط مقدار کمی از قله ی آن بیرون است و آگاهی ما به همان اندازه قله بیرون آمده است.

اوه سرو کله  بیقراری پیدا شد الان اظهار فضل می کنه گوش کنید: خیلی خوب، زمین مرکز عالم نیست امّا انسان و انسانیتش که مرکز عالم است. دوم، انسان را از همان ابتدا حیوان ناطق نامیدند بله انسان به نوعی حیوان است اما ارزش وجودی او به نطق و تفکر است. سوم، درسته که دانسته های ما به زعم «فروید» بسیار کمتر از نادانسته های پنهان ماست امّا همه وجود انسان در این دنیا به ظهور نمی رسه، عوالم دیگری باید و هست که کوه یخ را آب می کند.


 

سلام بیست وهفتم

« نیاز»

میگن خدا از رگ گردن به انسان ها نزدیک‌تره، این احتیاج به اثبات نداره چون تو قرآن به صراحت آمده، هرچند بزرگان ما همه جوره در باره‌اش بحث کردن اما من می‌خوام از یه طرف دیگه به قضیه نیگا کنم، از این جنبه که ما و خداوند چقدر باهم متفاوتیم زیرا خداوند بی نیاز محضه و انسان ها نیازمند محض.........

درباره بی نیازی خدا همین بس که او صمده... این کلمه «صمد» یعنی این که خداوند هم توپُره و هم همه جارو پرکرده بنابراین جا برای نیاز نمی مونه اماخداوکیلی به خودمون نیگا کنیم چه چیزی تو این دنیا وجود داره که ما به اون نیاز نداشته باشیم ؟ آب، باد، خاک، درخت، سنگ، گاز، وووووو

توهمین فکرا بودم که یه لحظه بیقراری از جلوم رد شد و گفت آهای بیچاره؛ تو به مار و عقرب هم احتیاج داری، تو به مدفوع خودتم احتیاج داری، تو به شیطون و وسوسه‌هاشم احتیاج داری اینارو گفت و رفت...

من همین طور که مات و مبهوت مانده بودم که آیا بیقراری قصد توهین داشت که دیدم نه، راست می گه، مگه نه این که ما وقتی یه سردرد ساده میگیریم باید به همین زهرمار و عقربی که تو قرص و کپسوله پناه بیاریم، از طرفی امروزه از مدفوع انسان ها بهترین کودها و گازها تولید می شه که بهترین میوه ها و خوراکی ازش تولید میشه و یا اگر واقعاً این شیطون و وسوسه هاش نبود آیا کسی طعم واقعی تقوی را می چشید؟




 

سلام بیست و ششم

«گزینه های درحال اجرا»

همه گزینه ها رومیزه و ما هم متمرکزیم رو گزینه نظامی و دایم باد به غبغب میندازیم که غلط

کرده، بابا این گزینه نظامی انحرافیه، دشمن کارخودشو داره باگزینه های دیگه ای انجام میده.......

این اظهار نظر جدید بیقراری بود که پس از موضع گیری بنده شروع شد و ادامه داد که : بنده

خدا تو چقدرساده ای؛ اون دشمنی که شیطون بزرگه شیطنتاش بزرگتر از اونیه که تو فکر می کنی،

گزینه نظامی که چیزی نیس ازاون بزرگراشو همین الان داره اجرا می کنه و من وتو خوابیم .

گفتم: کدوم گزینه ما که نمی  بینیم ؟

گفت: وقتی با هزار ترفند زبون عربی را درنگاه من وتو زشت و بدریخت جلوه میده هدفش

قرآنه؛ وقتی همه حزب اللهیاو جدیداً مذهبیا رو خشک مغزو متعصب معرفی می کنه هدفش دوری از

دیانته؛ وقتی رفتن به مسجد و حسینه رو دون شان من وتو می دونه و انجام مستحبات رو سخت و

بیفایده معرفی می کنه هدفش دوری ما از دینه؛ وقتی همه مسئولین رو دست کج معرفی می کنه

هدفش نظامه؛ وقتی موذیانه سیاستهارومی پیچونه و غلط معرفی می کنه و دادو فریاد راه میندازه

هدفش رهبریه وقتی ...

میون حرفش پریدم و گفتم همه اینارو دشمن انجام میده اینا که حرفهای ... هنوز حرفام تموم

نشده بود که با یه خنده تلخ ویه نگاه عاقل اندرسفیه پشت کرد و رفت اما پس از چند قدم برگشت و

گفت : نذاشتی همه رو بگم اما خداوکیلی به این روشنفکر گرایی و عشق به اجناس لوکس فرنگی که

دوباره داره آتیش می سوزونه کمی فکر کن .

به خودم گفتم ای وای این که تو بعضی از مسئولین هم جا باز کرده ؟؟/؟.




 

«بیقراری بیست و پنج»

(من  چه گناهی دارم؟)

من چه گناهی دارم که خوشگل نیستم ؟

من چه گناهی دارم که باهوش نیستم ؟

من چه گناهی دارم که پولدارنیستم؟

راستی چه کسی ویا چه کسانی مقصرند؟ بعضی هرسه رو دارن و بعضی هیچ کدام ...ای کاش من یکی

از اون سه تا رو داشتم همه چی تو دنیام حل بود.ای کاش....ای کاش.....

هنوز داشتم برای خودم ای کاش ای کاش می کردم که دوباره این بیقراری مثل اجل معلق سررسید و

شروع کرد.

خوبه تو هم حالا!......همیشه به نداشته‌ها فکرنکن.

گفتم: خوب هرکی اینا رو نداره چی داره؟

گفت: آهان اون روزی که همه مردم داشته‌هاشون رو پیش «او» می برن هیچ کدوم ازاین سه تا

خریدارنداره.

گفتم: آخه عقل کل؛ این که مال اون دنیاس، من تو این دنیا مشکل دارم، نقد رو ول کردی به نسیه

چسبیدی؟

گفت: دیدی نفهمیدی، اون چیزی که اون جا خریدارداره را باید ازهمین جا ببری.

گفتم: بله نفهمیدم حالا بگو اون که میگی چی هست؟

گفت: از شناختی که از تو دارم همین الان تو خوبش رو داری.

کمی جا خوردم و با تعجب گفتم: اون چیه که دارم و خودم خبر ندارم؟

گفت: یه دل پاک !....


 

«سلام بیست و چهار»

(خواب)

بعضی به محض این که چشمشون گرم میشه خواب می بینن و چه ماجراهای عجیب و غریبی،

راستی این داستان هارو چه کسی می‌سازه و به خواب ما میاره؟ ما که در خواب تنهای تنهاییم

واقعاً خیلی عجیبه، اصلاً تا به حال به این فکر افتادی که روحت از این جریاناتی که به صورت

کاملاً واقعی در خواب می بینی خبر نداره؟ چه کسی این نمایشنامه هارو می‌سازه که بازیگر

اصلی‌اش هم خودماییم ولی از داستانش خبر نداریم و برای خودمون هم تازگی داره؟

اوه! سروکله بیقراری پیداشد حتماً حرفهارو شنیده اومده یه چیزی بگه بله درسته بشنوید:

ای بنده خدا عجب چیزی به ذهنت رسیده جونم برات بگه که انسانهای اولیه خواب نمی دیدن و

وقتی پیامبراشون از صحنه های برزخ و قیامت براشون می گفتن که در آن جا هیچ فردی اختیار

افکار و کارا و حرفاشو نداره تعجب می کردن و می‌گفتن مگه چنین چیزی ممکنه؟ تا این که

خداوند خواب را به بشر هدیه داد تا بفهمند چطور ممکنه کاری بکنن که اصلاً در اختیارشون نیس.

ای وای که تو اصلاً بیقراری تو ذاتته، هر بار که می‌آی بیقراری رو از ما دور کنی برعکس بیقرارتر

می کنی، این که گفتی خیلی وحشتناکه یه چیزی بگو که آروم بشیم.

اتفاقاً واسه کسانی که تو این دنیا مواظب کاراشون هستن عاشقانه است یعنی بعد از این جهان

راحت راحتن و لازم نیست دایم نگران حرفاو کاراشون باشن. راستی آن کسی که تو خواب

داستانسرایی میکنه و به کمک تو به نمایش در می‌آره ملکات نفسانی خودته که دقیقاً از اعمالت

درست می شه حالا خوب یا بد.  


 

«سلام بیست وسه»

تازه به تازه، نو به نو

حالا دیگه این روزا این بیقراری به زمزمه های ما هم گیر میده که این تازگی و نوشدنی که تو می گی

 یعنی چه ؟

گفتم: تو دنیا همه چیز می تونه تازه بشه، مثل لباس نو، خانه نو، غذای تازه و هزار جور تازگی و ن

 شدن.

 گفت: همه اینها درست ولی می دونی که این تازگی و نوشدن ها چه ریشه ای داره یا نه ؟

 گفتم: بله می دونم، یه لباس نو دیگه اون لباس کهنه نیست یا اون خوراکی تازه اون خوراکی مانده

نیست.

 گفت: آفرین اما یه نکته ای این جا هست که توجه نکرده ای و اتفاقا ریشه همه این تازگیها و نو

شدن هاست و اون هم اینه که همه چیز مخلوقه و هیچ مخلوقی در عالم، شبیه به مخلوق دیگه ای

نیست.

 با تعجب گفتم: حالا یواش بگو تا ما هم بفهمیم.

 گفت: مثلا هیچ دونه برفی که از آسمون می آد مثل دونه دیگری نیست.

 گفتم: این که بدتر شد.

 گفت: بله، از ابتدای خلقت، هیچ دونه بارون و یا برف ویا هیچ دونه گندم و جو ویا هیچ برگ

درختی و یا سنگریزه و هیچ انسان و یا حیوانی و بالاخره هیچ چیزی با همجنس و همنوع خودش

شباهت کامل نداره.

 گفتم: یعنی می خوای بگی اصلاخلقت، یعنی تازگی و نو شدن؟

 گفت: آفرین، زدی تو خال!  اما تازه اینها مربوط به طبیعته اون که  مهمه مربوط به عالم مجرداته که

حالا گیج می شی باشه یه فرصت دیگه در باره اصل تازگی که مربوط به ذکر و فکره برات بگم تا

بدونی اصل تازگی و نو شدن کجاست؟ حالا گوشت بیار جلو تایه چیزی یواشکی تو گوشت بگم .

گفتم: چیه؟

گفت: اینا همه مال عالم کثرته وگرنه تو عالم وحدت، همه یکی اند.

یه آهی کشیدم و گفتم: امان ازبیسوادی و امان ازاین بیقراری !!!


 

      -

سلام بیست و دوم

(زنگ انشاء)

جهت انجام فریضه ی جمعه، سوار بر قطار شهری به طرف مصلای بزرگ تهران در حرکت بودیم. به ایستگاه شهید بهشتی که رسیدیم و درها باز شد چشمم به نوشته بزرگی افتاد که به دیوار نصب شده بودو مطلبی با این مضمون بر آن نقش بسته بود :

زنگ انشاء.....

« ما می خواهیم در آینده شهید بشویم ........»

معلم در حالی که خنده اش گرفته بود رو به دانش آموز کرد و گفت : موضوع انشاء این بود که شما

در آینده چه شغلی را انتخاب خواهید کردمثلا شغل بابای تو چیه ؟

درهای قطار بسته شد و نتوانستم جواب دانش آموز را بخوانم قبل از این که قطار حرکت کنه خودم

رو به پنجره رسوندم و چشمامو متمرکز کردم، جواب دانش آموز این بود :

« آقا اجازه بابای ما شهید شده ......»

سر جای خودم برگشتم و به بیقراری نگاه کردم او هم به من زل زده بود اما انگار همدیگه رو نمی دیدیم

آخه چشامون پر از اشک شده بود.


  

سلام بیست و یکم

«بال و بالا»

اصلا فکرش هم نکن که بتونی بدون بال، بالا بری، حال چه بالای با جهت و چه بالای بدون جهت.

وای که این بیقراری گاهی وقتا حرف های سخت سخت می زنه مثلا همین جمله روکه دیشب گفت و رفت. بعد هم ما هرچی فکر کردیم که این بالای با جهت و بی جهت یعنی چی  نفهمیدیم. اما طولی نکشید که برگشت چون می دونست که من وقتی یه چیزی رو نفهمم کلافه می شم و ممکنه قاطی کنم و ادامه داد که بله، بالا رفتن جهت دار مربوط به همین زمین و آسمون دنیاست ولی اگر خواستی یه جوری بالا بری که هیچ ربطی به زمین و آسمون نداشته باشه دیگه  جهت مطرح نیست و اتفاقا هردوی این بالا رفتن ها احتیاج به بال دارن ولی بالها با هم فرق دارن.

مثلا یه گنجشک با همین بال هایی که همه ما اون رو می بینیم می پره و به هرطرفی که می خواد می ره اما اون بال دوم، دیدنی نیست چون اصلا به هیچ جهتی تو رو نمی بره ولی راستش رو بخوای همه جا می ره چون اصلا جهت براش مهم نیست و تو رو پیش کسی می بره که همه جا هست اما هیچ جهتی هم نداره.

خوبه تا گیج  نشدی این رو هم بگم و برم که این بال رو فقط اومی تونه به تو بده حالا دیگه چه شرط و شروطی داره بمونه......   


 

 

سلام بیستم

(خرخواه)

در پایان یکی از غزوات، عده ای نزد رسول خدا(ص) آمدندو عرض کردند: فلانی هم پس از

 مجاهدت های بسیار به شهادت رسید. حضرت فرمود: او «قتیل الحمار»شد، و وقتی تعجب آنها را

دیددوباره فرمود: چشمش به دنبال تصاحب چهارپایی در سپاه دشمن بود لذاخوب شمشیر می زد.

امروز هم  کم نیستند کسانی که به دین و دیانت آویزون می شوندو دیگران را زیر پا میذارن تا

دستشون به اون بالاها برسه، اینها هم  «قتیل الحمار» که چه عرض کنم ، خود حمارند، چون وقتی به

آخر خط رسیدن می فهمند که بالا که نرفتن هیچ ، بلکه لیز خوردن و افتادن لبه پرتگاهی که حالا خر

بیار و باقالی بار کن .

داشتم به حال این افراد غصه می خوردم که بیقراری سر رسید و گفت : آخه مرد حسابی چرا

حیوون به این نجیبی رو با این آدمهای نانجیب مقایسه می کنی ؟....تو حواست به خودت باشه که

به جای خیر خواهی ، خرخواه نشی !...


 

سلام نوزده

(تحریم)

چند وقتی هست رایانه را که روشن می کنم ایراد می گیره که من به روز نشده ام ،

یعنی همون «اپ تو دایت»! راستش می ترسم برنامه هام جابه جا بشه لذا کلمه خروج رو

می زنم و خودمو خلاص می‌کنم .البته  به روز بودن لازمه چون همه چیز و در همه جا و

در همه حال، در حال تحوله پس هیچ چیزی و هیچ بشری نباید امروزش مثل دیروز باشه!

آخ، آخ، آخ دوباره سروکله این بیقراری پیداشد؛ انگار داره یه چیزی می گه گوش

کن:«درسته که همه چیز باید به روز بشه ولی یه چیزی هست که اصلاً و ابداً احتیاج به «اپ

تو دایت » نداره! اگه گفتی چیه؟ نمی دونی مسلمون؟ همین قرآن! بله همین قرآن مجید که

پر از قصه های دیروزه ولی انگار همین الان اتفاق افتاده .

یه نمونه اش همین داستان قوم لوط ... اون وقتی که پیامبر خدا آنها را از آن کاری که

طبق فرمایش خود قرآن، تا آن زمان هیج بنی بشری انجام نداده بود و طبق بررسی های

میدانی تا الان هیچ حیوانی مرتکب چنین عمل زشتی نشده است را منع کرد، گفتند تورا از

منطقه بیرون می کنیم .حالا خدا وکیلی این داستان همین امروز ما نیست که می گن اگه قوم

لوط را به رسمیت نشناسید شمارا تحریم می کنیم ؟ خوب حالا که تا این اندازه قرآن به

روزه ، باید بار دیگه منتظر سنگبارون قوم لوط باشیم!...»

بعدازاین حرف های بیقراری دیگه خیلی خیلی از این قوم لوط بدم میاد ولی خیلی

دلم به حال حضرت لوط (ع) می سوزه اگه گفتی چرا؟...


 

سلام هیجده

(خدا  کجاست؟)

این بچگی هم عجب دوران عجیب غریبیه، یعنی یه بی خیالی باحال، همه چیز و همه جارا رنگارنگ نشون می ده، البته برای اونایی که این بیقراری از همان کودکی همراهشون هست کمی

سخت می گذره، مثلا یه  روز  گفت: فلانی؛  برو  از  بقیه  بپرس خدا کجاست؟ چرا  ما اونو

 نمیبینیم؟ راستش ما هم سخت  کنجکاو شدیم و افتادیم تو فاز تحقیق و تفحص که نگو و نپرس .

جواب ها متفاوت بود، یکی می گفت: بچه؛ این فضولی ها به تو نیومده برو درست رو

بخون. دیگری میگفت: خوب خدا همه جا هست. یکی دیگه می گفت: خدا تو قلب آدمهاست و

هزار جور جواب دیگه ، ما هم سری تکون می دادیم که بله، خوب، فهمیدیم ولی خدائیش این

بیقراری هیچ کدومش رو قبول نداشت  و می گفت برو بابا این هم شد جواب؟

اون وقتا مثل همین حالا که دوباره کلاس ششم راه افتاده ما هم کلاس ششم بودیم و یه آقا

معلم شیک و باسواد و خوش اخلاق داشتیم که با یه جدیت خاصی ما رو وادار می کرد سوره های

کوتاه قرآن رو حفظ کنیم.

 یه روز که بچه ها مشغول نقاشی کردن بودند از جام بلند شدم و رفتم طرفش و گفتم: آقا

اجازه؛ خدا کجاست؟ گرچه آقا معلم خوبی بود اما از درونم شروع به لرزیدن کردم که حالا چی

می شه ؟

آقا معلم یه نگاهی کرد و لبخندی زد و از جاش بلند شد و به طرفم اومد وبا یه حالت

خاصی که هنوز هم شیرینی اش رو حس می کنم گفت: نگران نباش! خدا جاش خوبه، یه کمی

صبر کن خودش بهت می گه کجاست، اما شما این سوره توحید رو خوب حفظ کن و همیشه هم

اونو بخون وبه معناش هم خیلی دقت کن.

بالاخره اون دوران گذشت و سالها از عمرمون طی شد اما از اون به بعد حواسم رفت تو

این سوره توحید، سعی می کردم به این سوره دقت بیشتری داشته باشم، انگار خدا به دلم انداخته بود که مخصوصا موقع نماز خواندن یه توجه بیشتری داشته باشم طوری که گاه حواسم پرت پرت

می شد و دیگه هیچی نمی فهمیدم.

 بیقراری هم کمتر سر به سرم می گذاشت. ابتدا هیچی نمی فهمیدم، یه کم که گذشت توجهم

به این کلمه «صمد» بیشتر جلب شد و به دنبال معانی این کلمه گشتم. هرروز معنای جدیدی پیدا

می کردم. شاید صدها معنی پیدا کردم، با هر معنای جدید، یه خورده اون چشمی که خدابین هست

باز می شد. شما هم امتحان کنید. راستی به نظر شما خدا کجاست؟


 

سلام هفده

(شروع)

این بیقراری انگار هیچ وقت غایب نیست، هم حاضره هم حاضر جوابه، یه نمونه اش رو دقت

بفرمایید!...

داشتم به خودم می گفتم : این «حیات طیبه» که اینقدر درباره اش حرف می زنند کجاست؟

تو این دنیای پر از رنج و غم و کمبود و درد و کم پولی و کشت و کشتار که نیست. اگه گفته بشه که توی

اون دنیاست، خوب این راه دراز و تاریک و باریک که تقریبا برای بیشتر ماها هم نسیه است و هم

منسی(فراموش شده)، که صدای خنده بیقراری خیالاتم رو پاره کرد وگفت: بالاخره بعد از اینهمه خون

جگر که از دست تو خوردم یه سوال اساسی و یا به قول این جوونا، سانتی مانتال، پیش کشیدی،

کاش زودتر پرسیده بودی .گفتم خوب که چی؟ گفت: همه شما آدمها همیشه می خواهید که بهترین

جا باشید، با بهترین فرد رابطه داشته باشید، و بهترین چیزها رو هم داشته باشید و بهترین لذت ها رو

هم بچشید، آیا این جوری هست یا نه؟ گفتم: خوب البته!.. گفت: مثلاحالا دلت می خواد پیش چه

کسی باشی؟ کمی فکر کردم و عقلم به جایی نرسید چون به هرکه فکر می کردم من رو پیش اون راه

نمی دادند. گفت: به اینا که فکر می کنی خیلی هم بزرگ نیستند چون اگه بزرگ بودند همه جا بودند

و کسی برای دیدارشان سختی نمی کشید.

دیگه بقیه حرفهاشو گوش ندادم، انگار تموم بدن و روحم آتش گرفته بود، وضو گرفتم و

قامت بستم و دستهایم را بالا آوردم و گفتم : ای بزرگترین، ای داراترین، ای مهربان ترین، ای کریم

ترین ، ای .....  صدای بیقراری از پشت سرم به آهستگی گوشم رو نوازش می دادکه: آفرین همین جا

شروع حیات طیبه است ،حالا دیدی نه نسیه است ونه منسی !....


 

 

سلام شانزده

(زوم)

بنازم به این بیقراری که خیلی اذیت می کنه، دیدی گاهی که با تو تنها می شه آرامش نداری و

از زمین و زمان می پرسه؟ گاهی هم روی یه سوالاتی زوم می کنه و ول کن نیست.

 چند وقت پیش مرتب سوال می کرد که هستی یعنی چی؟ راستی یعنی چی؟ حق یعنی چی؟

حقیقت یعنی چی؟ وجود یعنی چی؟ فلان یعنی چی؟ بهمان یعنی چی؟ ووو.... ماهم که بیسوادتر از

این حرفها، خلاصه از کوره در رفتم و گفتم می دونی چیه؟ همه اینها یعنی «خدا»! 

که یکهو مثل برق گرفته ها، همون گوشه ای که نشسته بود خشکش زد و رفت توی فکر؛ حالا

دیگه نوبت من بود که روی او زوم کنم و سیر تماشا...... راستی برای این کلمه زوم باید یه فکری

بکنیم ها !.....


 

 

سلام پانزده

( خیط)

شب بسیار سردی بود، همگی در محوطه تیپ، منتظر حرکت بودیم که به منطقه عملیاتی اعزام

بشیم، سوز سرما تا مغز استخوانم رسیده بود و از لاعلاجی به این طرف و آن طرف  میرفتم  که از

این سرمای طاقت سوز کمی خلاص بشم، که چشمم به سنگری افتاد که پاسداری با لباس سبز رنگ

از آن خارج می شد. جلو رفتم و گفتم برادر؛ پتویی ، چیزی داخل سنگر تان ندارید که خودم رابا

اون گرم کنم ؟

با یک نگاه «عاقل اندر سفیه» نگاهم کرد و گفت:«  هی داداشی! همیشه وقتی چیزی می خوای

برای تمام گردانت بخواه» که ناگاه متوجه اوضاع شدم، گویا همه را جز خودم فراموش کرده بودم،

خجالت کشیدم و برگشتم .

از اون جا بود که فهمیدم بیقرار کسی نیست که تنهابه فکر خودش باشه .ای کاش همیشه و

همه جا، همگی باهم، بیقرار همدیگه باشیم!...


 

سلام چهارده-جست و خیز